دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۴

همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را


گر راه بود بر سر کوی تو صبا را
در بندگیت عرضه کند قصه ما را

ما را بسرا پردهٔ قربت که دهد راه
برصدر سلاطین نتوان یافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند
سر کوفته باید که بدارند گیا را

گر ره بدواخانهٔ مقصود نیابیم
در رنج بمیریم و نخواهیم دوا را

مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راست
دانیم که از درد توان جست دوا را

فریاد که دستم نگرفتند و بیکبار
از پای فکندند من بیسر و پا را

از تیغ بلا هر که بود روی بتابد
جز من که بجان میطلبم تیغ بلا را

هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبل
خاطر بگلستان من بی برگ و نوا را

روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید
همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را

بیرون نرود یکسر مو از دل خواجو
نقش خط و رخسار تو لیلا و نهارا.


خواجوی کرمانی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر