شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۴

گله‌ای بود ولی قدرت تقریر نبود


دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود

دوش با طره‌اش از تیرگی بخت مرا
گله‌ای بود ولی قدرت تقریر نبود

عشق می‌گفتم و می‌سوختم از آتش عشق
که در این مسئله ام فرصت تفسیر نبود

کی جهان سوختی از عشق جهانسوز اگر
در جهان جلوهٔ آن حسن جهانگیر نبود

بس که سرگرم بنظارهٔ قاتل بودم
هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود

یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را
خون دل می‌شد و دل با خبر از تیر نبود

نازم آن شست کمانکش که بجز پیکانش
خواهشی در دل خون گشتهٔ نخجیر نبود

با غمش گر نکنم صبر، فروغی چکنم
که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود.

فروغی بسطامی