یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۴

یاران خراب باده و من مست خون دل


در راه عشق من نگذشتم ز کام خویش
گامی میسرم نشد از اهتمام خویش

دوش از نگاه ساقی شیرین‌کلام خویش
مست آن چنان شدم که نجستم مقام خویش

کیفیتی که دیده‌ام از چشم مست دوست
هرگز ندیده چشم جم از دور جام خویش

یاران خراب باده و من مست خون دل
مست است هر کسی ز می نوش‌فام خویش

ساقی بیار می که ز تکفیر شیخ شهر
نتوان گذشتن از سر عیش مدام خویش

دیدم بچشم جان همه اوراق آسمان
یک نامه مراد ندیدم بنام خویش

چشمم بروی قاتل و فرقم بزیر تیغ
منت خدای را که رسیدم بکام خویش

تا جلوه کرد لیلی محمل نشین من
همچون شتر بدست ندیدم زمام خویش

گاهی نگه بجانب دل می‌کند بناز
چون خواجه‌ای که می‌نگرد بر غلام خویش

پروانه‌وار سوخت فروغی ولی نکرد
ترک خیال باطل و سودای خام خویش.

فروغی بسطامی