لب تشنهای که شد لب جانان میسرش
دیگر چه حاجتی بلب حوض کوثرش
گر طرهٔ تو چنبر دل هست پس چرا
چندین هزار دل شده پابست چنبرش
صاحب دلی که بر سر کویت نهاد پای
دست فلک چها که نیاورد بر سرش
اسلام و کفر از آن رخ و گیسو مشوشاند
زان خواندهام بلای مسلمان و کافرش
طغرانگار نامه سیاهان ملک عشق
خال است و خط و کاکل و زلف زره گرش
من جعد عنبرین نشنیدم که در کشد
خورشید را بسایهٔ چتر معنبرش
دل دادهام بهای نخستین نگاه او
جان را نهادهام ز پی بار دیگرش
دلبر بجرم دوستی از من کناره کرد
بیچاره مجرمی که جدایی است کیفرش
دوشم بصد کرشمه بتی بیگناه کشت
کاندیشهای نبود ز فردای محشرش
بگذر بباغ تا بحضور تو باغبان
آتش زند بخرمن نسرین و عبهرش
شد تیره روزگار فروغی ولی هنوز
ممکن نگشت صحبت آن ماه انورش.
فروغی بسطامی
