شدم بمیکده ساقی مرا نداد شرابی
فغان که چشمه رحمت نزد بر آتشم آبی
دل گرفتهٔ من وا نشد ز هیچ بهاری
دهان غنچهٔ من تر نشد ز هیچ سحابی
نشستم از سر زلفش ولی بروز سیاهی
گذشتم از بر چشمش ولی بحال خرابی
اگر نه با لب و چشمش فتاد کار تو ای دل
پس از برای چه آخر همیشه بی خور و خوابی
اگر چه جان بلب آمد ولیکن از لب جانان
نمودهایم سئوالی، شنیدهایم جوابی
چنان بروز جزا خسته بودم از شب هجران
که التفات نکردم بهیچ گونه عذابی
ز بس که صید حقیرم، ندوختند به تیرم
نبرد نام مرا هیچ کس بهیچ حسابی
تمام شهر ندارد گناه کار تر از ما
که غیرت خدمت رندان نکردهایم ثوابی
فروغی از غم دوری ضرورت است صبوری
ولی دریغ که در دل نمانده طاقت و تابی.
فروغی بسطامی
