چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۴

آتش ز سرم شعله کشیده‌ست و خموشم


دوش از در میخانه کشیدند بدوشم
تا روز جزا مست ز کیفیت دوشم

چشمم بچه کار آید اگر ساده نبینم
کامم بچه خوش باشد اگر باده ننوشم

هم خاک در پیر مغان سرمهٔ چشمم
هم زلف کج مغبچگان حلقهٔ گوشم

هم چشم سیه مست تو کرده‌ست خرابم
هم لعل قدح نوش تو برده‌ست ز هوشم

تو مهر درخشنده و من ذرهٔ محتاج
تو خانه فروزنده و من خانه بدوشم

خون دلم از حسرت یکجام بجوش است
آبی بسر آتش من زن که نجوشم

تا شانه صفت چنگ زدم بر سر زلفت
گه عقده گشاینده گهی نافه فروشم

تا مهر تو زد بر لب من مهر خموشی
آتش ز سرم شعله کشیده‌ست و خموشم

در دایرهٔ عشق تو تا پای نهادم
گاهی بخراش دل و گاهی بخروشم

گویند که در سینه غم عشق نهان کن
در پنبه چسان آتش سوزنده بپوشم

فارغ نشوم زین شب تاریک فروغی
تا در پی آن ماه فروزنده نکوشم.

فروغی بسطامی