دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۴

کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را


تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را

چون رو بدوست کردی، سر کن بجور دشمن
چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را

دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت
من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را

یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را

دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش بجان فکندی مرغان خوش نوا را

بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی بپا توان زد صبر گریز پا را

یارب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را

آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را

گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را

تا دیده‌ام فروغی روشن بنور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را.

فروغی بسطامی