شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۴

که چرا باخبر از پردهٔ اسرار شدیم


آخر از کعبه مقیم در خمار شدیم
به یکی رطل‌گران سخت سبکسار شدیم

عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده‌ست
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

دست غیبت ار بدرد پردهٔ ما را نه عجب
که چرا باخبر از پردهٔ اسرار شدیم

این عجب نیست اگر شعبده‌بازیم همه
که بصد شعبده زین پرده پدیدار شدیم

مستی من بنظر هیچ نیامد ما را
تا خراب از نظر مردم هشیار شدیم

جذبهٔ عشق کشانید به کیشی ما را
که ز هفتاد و دو ملت همه بیزار شدیم

بندهٔ واهمه بودیم پس از مردن هم
خواجه پنداشت که آسوده ز پندار شدیم

کار شد تنگ چنان بر دل بیچارهٔ ما
کز پی چاره بر غیر بناچار شدیم

تا از آن طرف بناگوش چراغ افروزیم
چه سحرها که بدین واسطه بیدار شدیم

لعل و زلفش سر دل جویی ما هیچ نداشت
وه که بی‌بهره هم از مهره هم از مار شدیم

نقد جان بر سر سودای جنون باخته‌ایم
ایمن از وسوسهٔ عقل زیان کار شدیم

پا کشیدیم فروغی ز در مسجد و دیر
فارغ از کشمش سبحه و زنار شدیم.

فروغی بسطامی