پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۴

کز آن تر شود باغ و صحن سرا


دگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا

بسی حله آورد و ببرید و دوخت
به نوروز، خیاط باد صبا

یکی را ببر ارغوانی سلب
یکی را بتن خسروانی ردا

ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا

بدست یکی بست زیبا نگار
بپای یکی بست رنگین حنا

بیاراست بر پیکر سروبن
یکی سبزکسوت زسرتا بپا

برافکند بر دوش بید نگون
ز پیروزه درّاعه‌ای پربها

بسی ساخت بازبچه و پخش کرد
به اطفال باغ ازگل و ازگیا

بدست یکی پیکری خوب‌چهر
بچنگ یکی لعبتی خوش‌لقا

یکی‌بسته شکلی‌ برخ بلعجب
یکی هشته تاجی بسر خوشنما

یکی را ببر طرفه‌ای مشگ‌بیز
یکی را بکف حلقه‌ای عطرسا

پس آنگه بسی عقد گوهر زهم
گسست و پراکندشان بر هوا

درخت شکوفه ده انگشت خویش
فراپیش کرد و ربود آن عطا

سیه ابر توفنده کز جیش دی
جدا مانده در کوه جفت عنا

بر آن شد که آید به یغمای باغ
بتاراجد آن ایزدی حله‌ها

برآمد خروشنده از کوهسار
بپیچید از خشم چون اژدها

که ناگاه باد صبا دررسید
زدش چند سیلی همی برقفا

بنالید از آن درد ابر سیاه
شد آفاق از ناله‌اش پرصدا

تو گفتی سیه بنده‌ای کرده جرم
دهد خواجه اکنون مراو را جزا

ببارد ز مژگان سرشک آنچنان
کزان تر شود باغ و صحن سرا

گه از خشم دندان نماید همی
بتابد ز دندانش نور و ضیا

ببالد چمن زان خروش و غریو
بخندد سمن زان فغان و بکا

چنان کز خروشیدن کوس رزم
بخندد همی لشکر پادشا ....
ملک‌الشعرای بهار




در ادامه قصیده فخریه: سخن ملک شعرای بهار با رضا شاه


نگه کن به ایران ز ده سال پیش
ز آشوب و غوغا و قحط و غلا

خزینه تهی‌تر ز مغز وزیر
ذخیره تهی‌تر از آن هر دوتا

ادارات‌، ویرانه و بی‌حقوق
سپاهی‌، برهنه تن و بینوا

سر ماه‌، دولت به دریوزگی
شده بر در اجنبی چون گدا

روان هر طرف جیش بیگانگان
به یغمای این ملک داده صلا

بهرگوشه‌ای ظالمی مقتدر
بهر دسته‌ای مفسدی مقتدا

شنیده خردمند هر بامداد
ز نابخردان تهمت و ناسزا

ز مردم کشان خون مردم هدر
ز غارتگران مال ملت هبا

شده ملک گیلان و مازندران
به تاراج بیگانه و آشنا

بهر برزن وکوی گرد آمده
پی مفسدت لشگری زاشقیا

بشهر ری اندر بهریک دو ماه
شده چند بیچاره فرمانروا

وطن‌دوستان‌سر ز خجلت بزیر
ولی سفگان گرم چون و چرا (همانگونه که امروز میهن برباد است و بیگانه سوار )

درین حالت زار ناگه ز غیب
برآمد یکی دست زورآزما (رضا شاه به داد میهن برباد رفته رسید)

نجنبید از هیبتش آب از آب
لهیب فتن سرد شد جابجا

تو بودی که‌ در جنگ‌ خونین ‌رشت
سپر ساختی تن بتیر بلا

تو بودی که کردی به رزم جنوب
بدریا و صحرا تن خود فدا

تو بودی که گرگان ز نیروی تو
تهی شد ز یک گله گرگ دغا

توبودی کز آن پست و تیره مغاک
رساندی وطن را به اوج علا

همیدون به شرح هنرهای تو
زبان رهی قاصر است از ثنا

مگر وام خواهم ز تیمورتاش
زبانی فصیح و بیانی رسا

هم ازکلک او مایه خواهم همی
مگر کلک او مایه بخشد مرا

پس آنگه زصد دفتر مدح تو
توانم مگر کرد سطری ادا

دریغا جدا ماندم از مهر شاه
ز بس گفت دشمن بدم در قفا

چو من نیکخواهی کم آید بدست
سخن گستر و ثابت و باوفا

نروبیده اندر دلش بیخ آز
نخشکیده درچشمش آب حیا

وطنخواه و بیدار و باتجربت
نویسنده و ناطق و پارسا

بکار سیاست صدیق و دلیر
گریزان ز زرق و فریب و ریا

برون‌ ز اختصاصی که دارم بشعر
ببستم زهر علم طرفی جدا

ز اصل لغات و زاصل خطوط
ز اصل ملل کامدند ازکجا

ز پیدایش خاک و استارگان
ز حیوان و انسان و آب و گیا

زگفتار داروبن و سر حیواه
ز تبدیل و از نشو و از ارتقا

ز تصنیف‌ الحان‌ و از صرف و نحو
ز تشریح و تاریخ و جغرافیا

فزون زین هنرها که از هر یکش
مرا خاست خصمی پلید و دغا

مرا این هنرها ز درگاه تو
جداساخت‌ای شاه کشورگشا

چه غم گر بمیرم به کام حسود
که ماند پس از من ز من شعرها

همه پخته مانند سیم رده
همه سخته مانند زر طلا

گر از شعر شاید که پوشش کنند
بپوشد زمانه ز شعرم کسا

حسودان ما هم بمیرند نیز
منزه شود دستگاه قضا

قضاوت ز روی عدالت شود
نه از روی بیداد وبخل و جفا

سخن‌های‌ ما خود ز دل‌ خاسته‌ است
در آن نیست یک‌ذره ریو و ریا

به نیک و بدکار ما پی برند
پس از ما، چو خوانند اشعار ما

بر آنم که شعرم نگوید دروغ
وگر چندگوید سخن در قفا

بویژه که در شعرم اغراق نیست
صریح است و پاکیزه و جانفزا

بلفظ ار بکس اقتفا کرده‌ام
بمعنی نکردم بکس اقتفا

تنحل نکردم بشعر اندرون
نسازد بدریوزه اهل غنا

تتبع بسی کرده‌ام لاجرم
توارد اگر شد تفضل نما

بلای توارد بلایی است صعب
بیزدان گریزم من از این بلا

ببین دفتر فرخی و سروش
که مصراع‌ها نیست از هم جدا

من اینسان توارد ندارم بشعر
که نبود مرا حافظه بی‌وفا

مرا عیب کردند در سبک نظم
که این باستانی سخن تاکجا

همم عیب کردند درکار نثر
که این شیوه ی تازه باری چرا

ندانند کان باستانی سخن
کلیدی‌است‌درفضل ،‌مشگل گشا

زبان را نگه دارد از انحطاط
سخن را نگه دارد از انحنا

ولی نثر پیشین چنان ابتر است
که مقصود را کرد نتوان ادا

همان‌نظم،‌ خاص ‌است و نثر است عام
نداند کس ارشعر، باشد روا

ولی نثر را گر ندانند خلق
ابا معرفت کی شوند آشنا

در ایران بتازی نبشتند نثر
که در نثر تازی فراخ است جا

بنثر اعتنایی نبوده است پیش
که بوده است افزون بشعر اعتنا

بود سخت‌، بنیان نظم دری
ز آرایش و لون و برگ و نوا

ولی نثر تازی ز نثر دگر
بسی بیش دارد جمال و بها

بجز چند دفتر ز پیشینیان
که تقلید از آنان بود نابجا

نشان ده اگر هست نثری تمام
که ‌بر جای پایش توان هشت پا

ازیرا بنثر نوین تاختم
کز آن حاجت قوم گردد روا

گر این طرز تحریر بودی گزاف
نراندی برآن هرکسی مرحبا

نکردی بهر مغز چون مل اثر
ندادی بهر بزم چون گل صفا

هرآن چیز کان را پسندند خلق
سراسر صوابست و جزآن، خطا

دریغا که‌ خیره است ‌چشم حسود
نبیند بجز عیب خلق خدا

گرت صد هنر باشد و عیب یک
صدت عیب گیرد حسود دغا

حسودان بپیغمبر هاشمی
ببستند از اینگونه بس افترا

که شعر است‌قرآن و بی‌معنیست
الف لام میم و الف لام را

چو گرک حسد مصطفی را گزید
تو گویی که آهو نگیرد مرا؟‌!

الا تا گلستان بفصل بهار
چو روی نکو‌بان شود دل گشا

سرت سبز باد و تنت زورمند
تو را دولت و دولتت را بقا

وطن باد در سایهٔ عدل تو
برومند و بالنده و باصفا.

ملک‌الشعرای بهار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر