دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۴

جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر


گفتاری چند در اصل همیشه زاینده.



خامُش که مرغ گفت من. پرّد سبک سوی چمن
نبود گرو در دفتری. درحجره ای بنهاده ای.
ریشه ِفرهنگ ایران. این اندیشه بود که «انسان. وجودیست همیشه آبستن. و ناگنجا درخود وناگنجا درزمان» . این اندیشه که بهترین بیان «سرچشمه بودن همیشگی انسان. وناگنجا بودن انسان. درهر نظام و قانون وشریعتی و حزبی و آموزه ای» است. و درتضاد با همه «ادیان ابراهیمی» و « همه دستگاههای قدرت» است، «گوهرنوآور انسان» را مینماید. انسان، سرچشمه اندیشه وعشق و خیال و زیبائی و«ساماندهی گیتی» است .
این مولوی بلخی بود که این اندیشه را که طرد و تبعید و بخاک فراموشی سپرده شده بود، از سر زنده ساخت . مولوی از نو فریاد برآورد که: دربُن هرانسانی «صنم زیباروئی » هست که هنگامی که انسانی رخ اورا درخود ببوسد، آبستن بحقیقت و سعادت وشادی ورقص میشود.



«صنم » همان «سن» همان «سئنا» وهمان «سین» یا همان «سیمرغی» است که بجهان افسانه ها تبعید شده است .«افسانه ساختن سیمرغ».تبعید «بُن وگوهرانسان بفراموشی وبی اعتباری» بود. آنچه محمد میشکست، مولوی آنرا «ناشکستنی» میدانست. سیمرغ یا صنم خوشه ای بود که خود را درجهان میافشاند. و درهرچیزی این «هسته» خود را میکاشت تا «هست» میشد. حتی «سـنـگ» امتزاج و اقتران این دواصل شمرده میشد. و در اصل سنگ نشان «پیوند جداناپذیرو عشق» بود، و نه نماد «سختدلی وقساوت».
ازاینرو ُکردها سنگ را هم «کـچـه» مینامند، که نام همین صنم میباشد. وهم « بردی» میخوانند، که نام «نای» است. و صنم، سن یا سئنا،«نای به» و«زهدان آفریننده» است. شکستن صنم سنگی، از دیدگاهِ آنها، نابود ساختن «اصل عشق» ونفی و انکارآن بود.
مولوی میگوید که: دربُن هرانسانی. لیلی ومجنونی هست. این تصویر«عشق فطری وآفریننده و خود آفرین» در هرانسانی بود، که اصل نرینه و اصل مادینهِ کیهانی، درهمه جانها و درهمه انسانها، افشانده شده است. فرهنگ ایران میگوید که: دربُن هرانسانیو صنم و بهروز هست. صنم، سیمرغست و بهروز( روزبه) یا بابک دونام بهرام هستند. حافظ شیرازی این دو را بنامهای «گلچهره» و «اورنگ» میخواند. از عشق ورزی این دواصل کیهانی در سرّ خود انسان،انسان میروید و پیدایش مییابد. «سرّ » که همان «سریره» باشد، هم بمعنای «اورنگ» است، که بهرام باشد و هم بمعنای«رنگین کمان» است که گلچهره یا سیمرغ میباشد. «سرّ یا سریره» بن عشق کیهانی درهرانسانی است. نه تنها عشق ورزی همیشگی صنم و بهروز، یا سیمرغ و بهرام، دربُن هرانسانی، سرچشمه زایش و رویش و پیدایش تازه به تازه آن انسان هستند، بلکه همین صنم و بهروز، بُن زمان، بُن گیتی هم هست. واین مفهوم، آنچیزیست که بنام «سکولاریته» آرمان زندگی امروزه است. نوشوی، یا رستاخیز، که فرهنگ ایران آنرا، فرشگرد، مینامید، پدیده آخرزمانی نیست، بلکه همیشه، درشدن است.
خویشکاری انسان، آنست که این بُن آفرینندگی، خویشتن را هم درخود، بجوید وبزایاند. و هم، دایه ومامای وضع حمل «اندیشه و نیکی و بزرگی ومهروشادی و بهروزی» از دیگران گردد.
انسانهای دیگر، بیخبر ازآنند که خود، به اندیشه و به نیکی و به بزرگی و به مهرو شادی و بهروزی، حامله اند. ولی این مائیم که باید، بجای وعظ اخلاق و تحمیل عقیده ودین خود، حقیقت بی نظیر آنهارا بزایانیم . سیمرغ، هنر دایگی ومامائی را درتخم هرانسانی افشانده است. وعظ کردن اخلاقی و تبلیغ و تحمیل عقیده خود، پیآیند باورما، بر «عقیم بودن مردمان» است. جهاد دینی و ایدئولوژیکی، استوار بر ایمان مجاهد و ایدئولوگ، به عقیم بودن کامل انسانهاست. مولوی، همآهنگ با فرهنگ ایران، انسان را موجودی همیشه آبستن میشناخت.
کیست که از زمزمه روح قدس
حامله چون مریم آبست نیست
کیست که هرساعت.پنجاه بار
بسته آن طره چون شست نیست
چیست درآن مجلس بالای چرخ
ازمی وشاهد، که دراین پست، نیست.
«روح قدس» «مرغ عیسی» که همان سیمرغ میباشد، مریم، یکباربه عیسی، آبستن شد، ولی درانسان توانائی آن هست که هرلحظه صدبارازاو آبستن گردد، و«مشیای» تازه ای بزاید. نام انسان درفرهنگ ایران، مشیا بود. مسیح، همان مشیا و ماشیه ایست که از نطفه سیمرغ یا صنم، ازانسان، زاده میشود.
خرد درفرهنگ ایران، «اصل همیشه زاینده» هست، و با عقل خشک و تابع وعقل، عصائی، که تکیه به عصای مرجعیت این و آن میکند، هزاران فرسنگ فاصله دارد. « خرد همیشه آبستن به اندیشه »، « خرد همیشه نوزا »، همیشه ازآنچه درخود و در دیگری کهنه است، درد میبرد. ولی همیشه ازاین کهنه هاست که با درد زه، زائیده میشود. چگونه یک اندیشه کهنه میشود؟ همه درفکرآنند که برای «ماهی زنده وشناور اندیشه»، توری بیفکنند. و آنرا در دام بیاندازند. همه میخواهند حقیقت زنده را، در دام «حرف» و در دام «نقش» ودر دام «مکتب و شریعت و آموزه و راه مستقیم» انداخته، و محبوس و تصرف کنند. هرجا که اندیشه ای بدام افتاد و نقش وحرف ثابت و سفت و محکم شد، کهنه میشود.
چنین اندیشه را هرکس، نهد دامی به پیش وپس
گمان دارد که درگنجد بدام و شست، اندیشه
چو هرنقشی که میجوید، زاندیشه همی روید
تو مر هرنقش را مپرست و خود بپرست اندیشه
جواهر، جمله ساکن بُد، همه همچون اماکن بُد
شکافید این جواهر را و بیرون جست، اندیشه
جهان کهنه را بنگر، گهی فربه، گهی لاغر
که «درد کهنه» زان دارد، که « نوزاد است اندیشه »
که درد زه ازآن دارد که «شه زاده ای» زاید
نتیجه، سربلند آمد، چو شد سربست، اندیشه. مولوی
« شاه» نام سیمرغ بوده است و شهزاده انسان یا روشنائی است. انسان، تخمیست که پوست کهنه اش را ازهم میشکافد ومیاندازد تا ازنو، بروید و بشکوفد. انسان، موجود کهنه ایست که« تخم نوزا»و« خود آفرینش» دردرونش، دوران آبستنی را میپماید. تا ازاین زهدان تن، ازنو زاده شود. این تصویر، تصویر زاده شدن درجهانی دیگر، فراسوی جهان نبود، بلکه تصویرنوشوی همیشگی اندیشه و فرهنگ و بهروزی وشادی، درهمین جهان بود. « خرد همیشه آبستن»، همیشه از آنچه در خود و در دیگری کهنه است، درد می برد. چون جنین آبستن در زهدان نمیگنجد. انسان، وجودیست درخود ناگنجا.
انسان وجودیست که نه دراصطلاحات و واژه های کهنه، نه در رسوم و شعائرکهنه، نه دربینشهای کهنه، نه درآموزه ای از بینش، میگنجد. حقیقت، درفرهنگ ایران « اشه » یعنی «شیرابه ای شکل ناپذیر» است. کسی حقیقت را دوست دارد (اشوزوشت هست. اشوزوشت، بهمن است که خرد بنیادی هرانسانی است) که شیرابه حقیقت را درصورتی وآموزه ای و مکتبی و شریعتی و نخشکاند و تثبیت ننماید.
هرچند که این اصطلاحات، این بینشها، این آموزه ها بکوشند که انسان در درون آنها، بگنجد، ولی انسان.، گنج ناگنجیدنیست. واین تلاشهابرای «بستن پای انسان بر میخ طویله ایمان بهرچیزی وکسی و بینشی»، بجائی نمیرسد. ولی کهنه همیشه زهدان نو است. انسان همیشه ازاین کهنه است که با درد زه، زائیده میشود. انسان، خودیست نو که تا خود کهنه اش را ازهم نشکافد، پیدایش نمی یابد، وهمیشه خودِ کهنه اش، به نقش زهدان بودن، بسنده نمیکند، و میکوشد که زندان ابدیش شود. زهدان دیروزی، زندان امروزی میشود. مسئله ما، نفرین کردن به کهنه ها و زشت ساختن کهنه ها نیست، بلکه درک کهنه ها، به کردار زهدان است.
مسئله انسان، زائیده شدن از خود، کهنه است. مسئله اجتماع، زائیده شدن ازهویت کهنه اش میباشد . انسان، موجودیست که در زهدان شدن، حامله به آینده میشود. کسیکه عقیم شد، آینده و فردا ندارد. ولو هر روز، دم از آینده و آینده نگری بزند. از روزی کهنگی، درد آفرین و مصیبت میشود، که نقش زهدانی خودرا کنارمی نهد. و نقش « زندان ابدی» را بعهده میگیرد. و میکوشد که زندان و قفس را، بهشت و آسمان و آزادی وحقیقت، قلمداد کند. ما نیاز به کهنه هائی داریم که میتوانند زهدان زاینده آینده شوند.
ما نیاز به « خودی » داریم که زهدان آفریننده خودی دیگرو نو، در فردا گردد. ما از کهنه هائی که مارا در زندان خود انداخته اند، و آنرا جهان بزرگ و جهان سعادت و بینش حقیقت میخوانند، خسته و ملول شده ایم . ما میخواهیم از نو، خودی تازه، فرهنگی تازه، اندیشه ای تازه، مدنیتی تازه بزائیم، ما ازامروز کنده نمیشویم و به فردا و به آینده، افکنده نمیشویم. بلکه از امروز به فردا و آینده تحول می یابیم .« خود» که « خوا و یا تخم » باشد، ازخود، میروید. و نو به نو، پوست میاندازد. و خودی دیگرمیشود.
ما امروز آنچیزی هستیم که از دیروز، از گذشته، به آن تحول یافته ایم. «گذشته بنیادی ما» آنسان که بسیاری می پندارند، چندان هم درتاریخ ما نیست. آنچه درتاریخست، گذشته های پر افتخار ما حافظ شیرازی، زاده این تاریخ و فرهنگ زاینده ماست. فردوسی توسی، «زهدان فرهنگی » ماست . خیام و مولوی و سعدی و عطار و رودکی و فارابی و و و شواهد و اسناد تاریخی اثبات این افتخارند. گذشته و کهنه ای که « زهدان باززائی و نوزائی » است.
از فراهم آوردن ،آگاهبود تاریخی، پیدایش نمی یابد، بلکه حافظ و فردوسی و مولوی است. فرهنگ چیست ؟ فرهنگ، فروزه ناگنجا بودن یک جامعه وملت، در زمان و مکان است . فراتر بودن یک ملت از زمان است. آنچه امروزه دیگران به اصرار از کاخ و کوخ میسازند، و به آن افتخار میکنند، تجربیات هزاران سال پیش این ملت است. آنچه درتنگنای زمان تاریخی نمیگنجد، و آنرا ازهم میشکافد و جامعه را بدان میکشاند، فرهنگ آن جامعه است. تاریخ میمرد و فرهنگ، ازشکم آن زاده میشود. فرهنگ هرجامعه ای، بیان حقیقتی و بینشی است که در زمان تاریخی، نمیگنجد.
ادامه دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر