پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۴

بشناس مرا


شهر یگانگی؟ فراموشش کن!



بشناس مرا حکایتی غمگینم
افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم کدرم شکسته ام مسمومم
ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم
من اینم و غرق خستگی آمده ام
ویرانم و از شکسگتی آمده ام
از شهر یگانگی؟ فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام
آنجا با هرکه زیستم کشت مرا
هر همخونی بخونی آغشت مرا
صدها دستی که دوست میخواندمشان
صدها خنجر شکست در پشت مرا.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر