چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۳

هدهد و یا شانه بسر در باستان ایران


پرنده زیبائی که هُدهُد و یا شانه بسر نامیده میشود.



اوّلین پرنده از گروه پرندگان عطار هُدهُد است. منطق طیر
هُد هُد یا شانه بسر است که بر طبق داستانهای ایران باستان نامۀ جمشید شاه را به نزد بانوی او بُرد .تاج وری هُدهُد ناظر بصورت ظاهری اوست که بر فرق او تاجی دیده می شود، که در نظر خرمن مردم بشانه ای میماند که گاه باز و گاه بسته میشود. تاجی که بر سر هُد هُد است یادآور فر ایزدی است که در پادشاهان ایران باستان جزء ذات شهریاری خوانده میشده است و این فر ایزدی را در نسخه تحریف شده اسلام به عنایت الاهی در حق پیامبران کپی شده است!
شباهت صوتی کلمۀ هُدهُد با مادّه هدایت و هادی شدن که در داستان مرغان جنبۀ محوری دارد، امری است کاملاً محسوس و نوعی جادوی مجاورت در آن نهفته است. (پس از جنگ جهانی اول و کشتار بیش از بیست میلیون ایرانی و تجزیه بیش از دو سوم ایران و غارت تمامی منابع مادی و معنوی ایرانیان و به آتش کشیدن کتابخانه های بزرگ ایران توسط انگل استان و فرانسه و روسیه و قبایل بغایت وحشی تورگ و عرب، درجهت از بین بردن کامل هویت ایرانی و مبارزه با زبان پارسی، تمامی نامهای اصیل پارسی در ایران و همه کتب علمی و ادبی ایرانی‌ نام‌های بیگانه‌ گرفتند و به اسم اعراب و یهودیان و انگل استانیها و فرانسویهای وحشی زده شد، جمشید شاه شد سلیمان پیغمبر، زرتشت شد نوح و تا‌آخر)
خرد بزرگ هُدهُد در شناختن جایی که آب در زیر زمین باشد مشهور است.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمات شب آب حیاتم دادند
حافظ در این بیت از آب زندگی که بر طبق داستان‌های باستان ایرانی‌ در ظلمات قرار دارد و هر که از آن بنوشد زندگانی‌ جاودان میابد سخن می‌گوید. و عطار بزرگوار می‌گوید، هدهد از محل این آب خبر داشته است ( هر کسی‌ به ایران حمله کرد نه تنها منابع مادی ما را چپاول کرد بلکه خودش را در منابع معنوی ما هم به زور تحمیل نمود)
در اینجا هم آب زندگانی جاودان، چشمه زندگی‌، و یا آب خزر ، حکایت کوروش کبیر است که بدنبال آب زندگی وارد ظلمات میشود. (تاریخ باستان ایران و تاریخ ادبیات ایران)
یک ضرب مثل پارسی میگوید:« هُدهُد آب را در زیرزمین می بیند و از دیدن دام بر روی زمین عاجز است»
هُدهُد ز آب زیر زمین آگه است
لیک از دام بر فراز زمین آگهیش نیست! خاقانی
انتخاب هُدهُد بعنوان پیشوا و رهبر جمع مرغان و پرنده‌ای که هدایت مُرغان با اوست چندین عامل صوتی و معنوی داشته است.






هُدهُد هادی پرندگان است، و گذشته از اینها نقشی که هُدهُد در داستان جمشید شاه دارد، و پیغامبر پیامهای عاشقانه بین او و معشوق او ملکه سبا است، از عواملی است که گزینش اورا از میان دیگر مرغان موجّه میسازد.
ار آنجا که هدایت از دیدگاه عرفان به راهنمایی پروردگار بستگی دارد، برگزیده شدن هُدهُد بهره یابی از هدایت پروردگار در این داستان امری است که به سعی و کوشش هُدهُد حاصل نشده است، بلکه براساس استوره شناسائی ایران، زرتشت بزرگ که در شاهنامه او را کیومرث شاه نامیده اند، اولین کسی‌ بود که اهورامزدا او را با وجود هستی، پروردگار و یا آفریدهگار بزرگ، آشنا ساخت و تاریخ گذشته و حال و آینده بشر، را بدو آموخت و به او قدرتی شگفت بخشید تا جائیکه نزدیک به هزار سال بر روی زمین حکومت کرد و شهرها ساخت و دوپاهای غار نشین را متمدن و با پروردگار آشنا ساخت. و نواده او جمشید شاه و یا کوروش کبیر، کار او را ادامه داده و بهشت زمینی را ساخت تا جائیکه در مدت حکمرانی کوروش کبیر و یا امپراتور دو تاج، بیش از پانصد سال بر روی زمین بجز خرمی و زیبائی و سلامت و خوشبختی چیز دیگری نبود.
و چشم جمشید شاه روزی بر هدهد افتاده و هدهد از این امتیاز در میان پرندهگان و مرغان بهرهمند گشت.
مرحبا‌ ای هدهد هادی شده
در حقیقت پیک هر وادی شده



در باره آب زندگی گفته اند:
کوروش کبیر پادشاه شرق و غرب، از یکی از معمرترین آواتارهای خود شنید که در قسمت شمال ایران آبگیری است که خورشید در آنجا نمیتابد و در آنجا سراسر در تاریکی است. در آن تاریکی چشمه‌ای است که به آن آب حیوان گویند، چون آدمی تن در آن بشوید روئین تن شود و اگر از آن بخورد همر جاودان یابد. کوروش کبیر پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش که اکثرا آواتارهای غولپیکر بودند(دئوهای فوق بزرگ) جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانشان دره و نهر آبی وجود داشت. به فرمانش پلی بر روی دره بستند و از روی آن عبور کردند . پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمی تابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود. پادشاه تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل تن‌ آواتار و صد تن‌ سردار تسخیرناپذیر و یکهزارو دویست تن‌ سربارز ورزیده داخل ظلمات شد.
پس از آن طی مسافتی، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه پادشاه و همراهان را از پیشروی باز داشت، به قسمی که هر قدر به چپ و راست می رفتند راه را نمی یافتند. پادشاه تعداد همراهان را به یکصد و شصت تن‌ تقلیل داد و باقی را دستور به بازگشت داد.
باری پادشاه و همراهان چهل روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگهای بیابان پیش رفتند تا به کنار چشمه‌ای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق می جهید. پادشاه احساس گرسنگی کرد و به آشپزش حضرت خزر دستور داد غذایی طبخ کند. حضرت خزر و یا آندریاس یک عدد ماهی از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد. اتفاقا ماهی زنده شد و از دست آندریاس سرید در آب چشمه فرو رفت. آندریاس به آن اتفاق بشگفتی نگریست و دریافت که آب زندگانی را یافته است. پس بدرون چشمه شیرجه زد و تن شست و کفی آب از آن نوشید. و هنگامی که از چشمه بیرون آمد و جامه بتن کرد، و قصد برداشتن یک سبو آب از آن چشمه نمود، چشمه ناپدید شده بود.
حضرت خزر از ترس واکنش کوروش و دیگر آواتار ها از این واقعه بهیچکس نگفت و موراک دیگری برای پادشاه طبخ کرد. پیش از آنکه سپاهیان از ظلمات خارج شوند، کوروش کبیر به همراهان فرمان داد تا ضمن حرکت آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند. معدودی از همراهان بفرمان پادشاه اطاعت کردند، و عده ای از همراهان که از رنج و خستگی راه بجان آمده بودند پادشاه با دست خالی از ظلمات خارج شدند. بروایتی پادشاه بهمراهان گفت:« هر کس از این سنگها بردارد و هرکس بر ندارد، پشیمان خواهد شد.» عده‌ای از آنها سنگ را بر داشتند و در خورجین اسپ خود ریختند.
چون به روشنایی آفتاب رسیدند معلوم شد که تمام آن سنگها از گهرهای گرانبها یعنی مروارید و زمرد و الماس ووو بوده و همانطوری که پادشاه گفته بود آنهایی که بر نداشتند از ندامت و پشیمانی لب بدندان گزیده و کسانی که برداشته بودند افسوس خوردند که چرا بیشتر برنداشتند. و به آنهائی که برنداشته بودند فخر میفروختند. خز کسی بود که از آن سنگها برنداشته بود. یک شب که سپاهیانی چند در میخانه گرد آمده بودند، سپاهیانی که گهر یافته بودند، شروع به فخر فروشی به آنانی که برنداشته بودند کرده و به آنان میخندیدند. خزر که از نوشیدن شراب کاملا مست بود، در پاسخ تمسخر آنان جریان یافتن چشمه آب زندگی و روئین تن بودن و زندگی جاودان خود را بازگو کرد. و راز آندریاس فاش شد. پس آواتارهای دیگر او را دستگیر کرده و کتف بسته به نزد کوروش کبیر بردند. خزر به ناچار جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به پادشاه گفت. پادشاه از این پیش آمد سخت بر آشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا بموقع وی را آگاه نکرد تا از آن آب حیات بنوشد و زندگی جاودانه یابد. اما چه سود که کار از کار گذشته راه بازگشت نداشت. تنها کاری که برای تنبیه خودخواهی خزر کردند، اینبود که همقطارانش سنگ بزرگی بگردن او بستند و او را در دریا مازندران انداختند تا زندگی ابدی را که بر اثر نوشیدن آب حیات بدست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند. و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد.
و از آنروز دریای مازندران به دریای خزر تغییر نام داد.



قمری به مژه درون کشد شعری را
هدهد بسر اندرون زند تیر خدنگ. منوچهری
هدهدی گر عروس ملک مرا
خبرآور تویی و نامه سپار. خاقانی
تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل
طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن. خاقانی
پر هدهد بزیر پر عقاب
گوی برد از پرندگان بشتاب. نظامی
نوبت هدهد رسید و پیشه اش
و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش. مولوی
هدهد قواده در جایی که باشد تاجدار
عار نبود باز را در عهد او بی‌افسری. سیف اسفرنگ
ز نام خود به طمع اوفتاد غافل از این
که هدهدی نشود پادشا به یک افسر. قاآنی
صبا بخوش خبری هدهد جم است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد. حافظ
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت
بنگر که از کجا بکجا می‌فرستمت. حافظ
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد. حافظ
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل بسر نرود. حافظ
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سپید
چو با شه جم در پی صید مختصر نرود. حافظ



چونک خورشید نمودی رخ خود
سجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هوا
تا رسیدم به در شهر سبا. مولوی ‌
چون بسته نبود آندم در شش جهت آلم
در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
آن کو بمثل هدهد بی‌تاج نبد هرگز
چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد. مولوی ‌
یک حمله دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار درآمد
یک حمله دیگر به جمشید بگراییم
کان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه ساقیست
از دست مسیحی که به بیمار درآمد. مولوی‌
باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دئو و پری دید ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی شهنشاه خویش
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
دل میجهد نشانه که دلدار میرسد
این هدهد از سپاه جمشید همیپرد
وین بلبل از نواحی گلزار میرسد
ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش
مراست ملک جمشید چو نقد گشت عیانش
پری و دئو نداند ز تختگاه بلندش
که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت
که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
نشان سکه او بین به هر درست که نقدست
ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
بحق آنک ترا دیدم و قلم افتاد
ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام
بحق آنک گمانهای بد فرستی تو
به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
ای آنک بعشق رخ تو واجب و حق است
آئینه دل را ز خرافات زدودن
آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است
این هدهد جان را گره از پای گشودن
تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه
جانها بلب آمد هله وقت است نمودن
صد هزاران غیب میگویند مرغان در ضمیر
کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
از شه جم نامه‌ها آورده‌اند این هدهدان
کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان. مولوی‌





















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر