سالدیگر، یا نمیدانم کدامین سال
از کدامین قرن
باز یک شب یک شب سرد زمستانی است
یک شب کولاک
باد بَرف وسوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور از چراغ از کُپه آتش
از نفسها دودها دمها
وَز دَم انبوه آدمها
گرچه میبینند و میدانند آن انبوه
کاّنکه اکنون نَقل میگوید
از درون جعبه جادوی ِفرنگ آورد
گرگ، روبه طَرفه تراری است افسونکار
که قرابت با دو سو دارد
مثل استر روبه گرگ خو کفتار
از فرنگی نطفه از فرنگی مام
اینت افسونکار تر اهریمنی طرار
گرچه آن انبوه این میدانند
بازهم اما
گرد پُر فن جعبه جادوش، دزد دین و دنیاشان
همچنان غوغا وجنجال است
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی نازنین پارینه نقال است
شیشه ها پوشیده از ابرو عرق کرده
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیایی آبگین پرده
قهوه خانه همچنان هنگامه آن دزد جادو گرم
آه
شرمم آید شرم
در سکنجی در کنار پنجره نقال پارینه
سوت وکور وسرد و افسرده
منتشایش چون ستونی متکای دست
دستش زیر پیشانی
خشمگین وخاطر آزرده
روی تخت قهوه خانه دور از آن جنجال
قوز کرده سر بجیب پوستین خود فرو برده
زان دروغین جلوه ها وآن وقاحتها
خاطرش غمگین
در دلش طوفانی از نفرین ونفرتها
جعبه جادوی فرنگان همچنان گرم فسونسازی
و پراکندن فریب و چُربک اندازی
« راستین چند وچونها بشنو از نقال امروزین
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده است
دیگر اکنون دوری ودیری ست
کاّتش افسانه افسرده ست
بچه ها، جان بچه های خوب
پهلوان زنده را عشق است
بشنوید از ما گذشته مرد
حال را آینده را عشق است
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است
ای شمایان دوستار مردگانیها
دیگر اکنون زندگی ما زنده مایانیم
ما که میبینید و میدانید
ما که میگویند ومیخوانید
و ای شمایان دوستدار پهلوانیها
سام نیرم زال ِزر مائیم
رستم دستان وسهراب دلاور نیز
ما فرامرزیم ما برزو
شهریار نام گستر نیز»
از سکنج حسرتش خاموش
خسته از این چُربک وجنجال
دارد اینک میرَوَد تنها
زین قدیمی قهوه خانه آن کهن آن راستگو نقال
بر بخار بی بخاران روی شیشه در
با سر انگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال
نقش بندد یادگار نفرت وخشمش
نقشی از یک آدمک با پیکر سیا
من نمیدانم
آدمک بر شیشه با آنحال آن منوال
نقش آن حرافک جادوست
یا حریفانی که هوش و گوششان با اوست
ای دریغا با چه هنجاری
در چه تصویری تجلی کرده ای امروز
رستم ای پیر گرامی پور مسکین ذال
آه
از سرو پایش عرق ریزد
بس که هو گفته است و حق کرده است
هوله حاضر کن نچایدهای
آدمک کلی عرق کرده است.
آدمک، مهدی اخوان ثالث
از کدامین قرن
باز یک شب یک شب سرد زمستانی است
یک شب کولاک
باد بَرف وسوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور از چراغ از کُپه آتش
از نفسها دودها دمها
وَز دَم انبوه آدمها
گرچه میبینند و میدانند آن انبوه
کاّنکه اکنون نَقل میگوید
از درون جعبه جادوی ِفرنگ آورد
گرگ، روبه طَرفه تراری است افسونکار
که قرابت با دو سو دارد
مثل استر روبه گرگ خو کفتار
از فرنگی نطفه از فرنگی مام
اینت افسونکار تر اهریمنی طرار
گرچه آن انبوه این میدانند
بازهم اما
گرد پُر فن جعبه جادوش، دزد دین و دنیاشان
همچنان غوغا وجنجال است
راست پنداری که این محتال بیگانه
آن گرامی نازنین پارینه نقال است
شیشه ها پوشیده از ابرو عرق کرده
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیایی آبگین پرده
قهوه خانه همچنان هنگامه آن دزد جادو گرم
آه
شرمم آید شرم
در سکنجی در کنار پنجره نقال پارینه
سوت وکور وسرد و افسرده
منتشایش چون ستونی متکای دست
دستش زیر پیشانی
خشمگین وخاطر آزرده
روی تخت قهوه خانه دور از آن جنجال
قوز کرده سر بجیب پوستین خود فرو برده
زان دروغین جلوه ها وآن وقاحتها
خاطرش غمگین
در دلش طوفانی از نفرین ونفرتها
جعبه جادوی فرنگان همچنان گرم فسونسازی
و پراکندن فریب و چُربک اندازی
« راستین چند وچونها بشنو از نقال امروزین
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده است
دیگر اکنون دوری ودیری ست
کاّتش افسانه افسرده ست
بچه ها، جان بچه های خوب
پهلوان زنده را عشق است
بشنوید از ما گذشته مرد
حال را آینده را عشق است
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است
ای شمایان دوستار مردگانیها
دیگر اکنون زندگی ما زنده مایانیم
ما که میبینید و میدانید
ما که میگویند ومیخوانید
و ای شمایان دوستدار پهلوانیها
سام نیرم زال ِزر مائیم
رستم دستان وسهراب دلاور نیز
ما فرامرزیم ما برزو
شهریار نام گستر نیز»
از سکنج حسرتش خاموش
خسته از این چُربک وجنجال
دارد اینک میرَوَد تنها
زین قدیمی قهوه خانه آن کهن آن راستگو نقال
بر بخار بی بخاران روی شیشه در
با سر انگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال
نقش بندد یادگار نفرت وخشمش
نقشی از یک آدمک با پیکر سیا
من نمیدانم
آدمک بر شیشه با آنحال آن منوال
نقش آن حرافک جادوست
یا حریفانی که هوش و گوششان با اوست
ای دریغا با چه هنجاری
در چه تصویری تجلی کرده ای امروز
رستم ای پیر گرامی پور مسکین ذال
آه
از سرو پایش عرق ریزد
بس که هو گفته است و حق کرده است
هوله حاضر کن نچایدهای
آدمک کلی عرق کرده است.
آدمک، مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر