چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۳

ترکیبی از غلاف تهی از مار


از دوردست عمر
تا سرزمین میلادم
سدها هزار فرسخ بود
با اسب‌های خسته که راه دراز را
توفان ضربه‌های سُم آرند از ارمغان
با بوی خیس یال
و طبل‌های بیقرار نفسها
پرواز تازیانه‌ خود را فراز راه
افراشتم
انبوه لال فاصله‌ها را
این خیل خیرگیها را زیر پای خویش
انباشتم
دیدم که شوق آمدن من
یکباره ازدحام عظیم سکوت شد
دیدم تولدم به دیارش غریب بود
و سایه‌ای که سوخته ز آوار‌گی، هنوز
در آفتابها
دنبال لانه‌ تن من
میگردد
تنهایی زمین من، آنجا
با سد شکاف بیهوده، رویای سیل را
خندیده است
پیشانی شکسته‌ باروها
راز جهان برهنگی را بچشم دهر
باریده است


آن برجهای کُهنه، که ماندند
بی بغبغوی گرم کبوترها
پرهای سرد و ریخته را دیری‌ست
با بادهای تنها، بیدار می‌کنند
و ریگ‌زارها که نشانی ز رود و دشت
گویی درخت‌ها و صداها را
تکرار می‌کُنند
انصاف ماهتاب
در خواب جانورها
و خاربوته‌ها
شب‌های شب تقدس می‌ریزد
و از بلند ریخته بر خاک
از یادگار قلعه‌ مفقود
سودای اوج و همهمه میخیزد
و بامها به ریزش هر باران
غربال میشوند
با خاک‌هایشان که زمان گرسنه را
در آفتاب‌هاش بزنجیر دیده‌اند
اندام‌های نور بسودای سایه‌ها
پامال میشوند
با فوجشان که ظلمت تسلیم را
بیگاه در خشونت تقدیر دیده‌اند
ای یادگارهای ویران
ترکیبی از غلاف تهی از مار
آن مار،‌ آن خزنده‌ معصوم
من بود کز میان شما بگریخت
و جلد گهرین سر ویرانه‌ها نهاد
تا روزگار این بسیار
بگذشت
من از هراس عریانی
بر خویش جامه کردم نامم را
اینک کدام نام، مرا خوانده ست؟
ای یادها، فراوانیها
اینک کدام نیش؟
آه ای من!‌ ای برادر پنهانم
زخم گران من را بنواز
من باز گشت، بی تو نتوانم
در پیش چشم خسته‌ من، باز شد
بار دگر ادامه‌ مأنوس جاده‌ها
توفان ضربه‌های سُم و بوی خیس یال
ابعاد خیره،‌ فاصله‌های عبوس و لال
من با تولدم
در دور دست عُمر
تبعید می‌شدم
همراه بیگناهیهایم
در آنسوی زمانه که دور از من
با سرنوشتهای موعود جلوه داشت
جاوید میشدم.
یدالله رویایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر