یکشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۳

آیات روحم را تقسیم میکنم


و میخواهم پیش از آنکه بمیرم
آیه‌های روحم را تقسیم کنم
شعرم برنگ سبز روشن است
و برنگ یاسمن سوزان
شعرم گوزنی زخمی است
بجستجوی پناهگاهی در جنگل
میخواهم سرنوشتم را
با تهی دستان زمین یکی کنم
لالائی زمین برایم
از زمزمه دریا دلپذیرتر است
به آنها طلای ناب عطا کن
که وقت گدازش، می‌تابد و می‌درخشد
و به من ، جنگل بی‌انتها
وقتی که خورشید در آن غروب می‌کند
هر ژانویه و ژوئن
گل رُز سفید می‌کارم برای دوستی که دست صمیمیت به دستم می‌دهد
و برای نادوستان نابکار
که قلبم را ، که با آن زنده‌ام ، جریحه دار می‌کنند ،
نه خار و نه گَزَنه
که رُز سفید می‌کارم
آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی‌اش ترک کنم
با مرکبی پوشیده از برگهای سبز
نه آنکه در تاریکی بگذارندم
همچون خائنان.
من زیبایم
و همچون زیبایان ، رو به سوی آفتاب خواهم مُرد.
خوزه مارتی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر