جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۹۳

آتش افروز شود برق نگاهی ، گاهی


خانمانسوز بود آتش آهی ، گاهی
ناله ای میشكند پشت سپاهی ، گاهی

گرمقدر بشود سلك سلاطین پوید
سالك بی خبر خفته به راهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیم سوختی از یك نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی ، گاهی

روشنی بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپیدی بود از بخت سیاهی ، گاهی

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند برگل هرزه گیاهی ، گاهی

اشك در چشم فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی

زرد رویی نبود عیب مرانم از كوی
جلوه بر قریه دهد خرمن كاهی ، گاهی

دارم امید كه با گریه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگیست پنهاهی گاهی.

معینی کرمانش

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر