حسین منزوی

چگونه باغ تو باور کند بهاران را
که سالها نچشیده است طعم باران را
گمان مبر که چراغان کنند، دیگر بار
شکوفه ها، تن عریان شاخساران را
و یا ز روی چمن بسترد دوباره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را
درختهای کهن، ساقه ساقه دار شدند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را
غبار هول برگهای باغ خشکانید
زلال جاری آواز جویباران را
نگاه کن، گل من، باغبان باغت را
و شانههایش، آن رستگاه ماران را
گرفتم آنکه شکفتی و بارور گشتی
چگونه میبری از یاد، داغ یاران را؟
درخت کوچک من، ای درخت کوچک من
صبور باش و فراموش کن بهاران را
بخیره گوش مخوابان از اینسوی دیوار
صدای سم سمندان شهسواران را
سوار سبز تو هرگز نخواهد آمد، آه
بخیره خیره مبر رنج انتظاران را.
حسين منزوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر