یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۳

هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا را


میان خورشیدهای همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستاره گان
بی‌نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست
نگاهی که عریانی ی روح مرا
از مهر
جامه ای کرد
بدانسان که کنونم
شب بی‌روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری است
آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است
و اینک مهر تو
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه درپنجه کنم
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگام‌ام گزیری نبود
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
میان آفتاب‌های همیشه
زیبایی ی تو
لنگری ست
نگاهت
شکست ستمگری ست
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری است.
احمد شاملو