شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

خار چشم دشمنان کنی


آن پدر که مانده بی‌وطن
در حصار غربتی مديد،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.

بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه‌اش:

«طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو، افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!»

طفل ِ هاج و واج،
میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:
«سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!»

طفل ِ هاج و واج،
میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»


گویدش پدر:
«بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
می‌شود وطن
پر ز نیکی و خالی از بدی
پر ز نیکی و خالی از بدی»

طفل ِ هاج و واج،
می‌زند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»

هادی خرسندی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر