گرچه دیدیم که شب ، یکسره تاریک است
مرد ، می گفت که : آن معجزه نزدیک است
پس ، دگر باره به سویی که نشان داد ، نظر کردیم
ناگهان برق در آن نقطه ی موعود ، حریق افروخت
گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت
پیری از شعله برون آمد
از کلاهی که شباهت بر عرقچین لئیمان کلیمی داشت
مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه
در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت
پیکر فربه او ، کوتاه
دیده ی سرخ برافروخته اش گریان
پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن ، عریان
پنجه ی سوخته اش غرقه به خون آمد
در افق ، یک دم ، چون صبح نخستین ماند
پس از آن ، روی عزیمت به قفا گرداند
همه ، خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
شدت گریه چنان بود که خندیدم....
نادر نادرپور

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر