جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۲

‌ای تو گم... نامعلوم‌... ای نایاب


در غریب شب این سوخته دشت
من و غم ، آه ... چه بر من بگذشت
كاروان گم شد و خاكستر ، ماند
كركس پیر دل من می خواند
‌ای عطش در رگ من جاری باش
شعله زن 

دودم كن 
كاری باش
رگ غم سوخته ،‌ای ریشه ی من
بمك از طاول اندیشه ی من
دشت شب تاخته‌ام خاموشم
موج خود باخته‌ام ، مدهوشم
طفل آواره ی شهر خوابم
تشنه ی خویشتنم ، گردابم
برگ پاییز به دست بادم
ریخته ، سوخته
بی‌بنیادم
كاروان سوخته‌ای چاووشم
در بدر زمزمه‌ای خاموشم
گره كور غمم بازم كن
قصه پایان ده و آغازم كن
‌ای تو گم نامعلوم‌ ای نایاب
گنگ نامعلومی را دریاب
دست پیش آر كه رفتم از دست
دامنم گیر كه هیچم در هست
من و تو چیست ؟ چه بیشی چه كمی ؟
چو كویری و تمنای نمی
من و تو چیست ؟ من و من باشیم
روح تنگ آمده از تن باشیم
بگریزیم و به هم آویزیم
عطشی در عطش هم ریزیم
نفسی در نفس من بفشان
بكشانم ، بچشانم ، بنشان
بكشان بر سر بازار مرا
جان فدای تو بیازار مرا
سنگ بدنامی بر جامم زن
كوس بدنامی بر بامم زن 


زندگی چیست ؟ سراب است ، سراب
نقش پاشیده بر آب است ، بر آب
عشق ، خونابه ی دل نوشیدن
كفن ماتم خود پوشیدن
آرزو ، گوركن دشت جنون
نانش از عشق و شرابش از خون
جغد پیریست سعادت در قاف
نغمه‌اش لاف و همه لاف گزاف
مرهم سوختن ، از ساختن است
چه قماری كه همه باختن است
زندگی چیست ؟ مرا یاد بده
آنچه می دانم بر باد بده
توتیایی تو به چشمانم كش
تشنه‌ام ، تشنه ی آتش ، آتش
تیشه بر ریشه جان دوخته ام
دل بهر شعله ی غم سوخته ام
باد آواره به گورستانم
بذر پاشیده به سنگستانم
برق منشور یخین ، رازم
پر سیمرغ غمم بگدازم
پیش از آن لحظه كه نابود شوم
شب شوم ، شعله شوم ، دود شوم
در غریب شب این سوخته دشت
كركسی پر زد و نالید و گذشت.

نصرت رحمانی زنده یاد



)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر