چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۲

حدیث چون و چرای عطار نشابوری این فیلسوف بزرگ گیتی‌ که چون او نبود و چون او نخواهد بود


گفــت آن دیــوانه ی تـنْ بـــرْهنــه

 در میــانِ راه مـی شــد گــرْسنــه

بــود بارانی و سـرمـایـی شگـرف

 تر شد آن سرگشته از باران و برف

نه نهفتی۱ بـودش و نـه خـانه ای

 عـاقبــت مـی رفـت تـا ویـــرانـه ای

چـون نهــاد از راه در ویـرانـه گــام

 بر سرش آمد همی خشتی ز بام

سر شكستش، خون روان شد همچو جوی

 مـرد سـویِ آسمـان بَــر كــرد۲ روی

گفت" تا كی كوس۳ سلطانی زدن

 زیـن نكـوتـر خشت نتْوانی زدن؟".

 داستان دیگر:

خاست۴ اندر مصـر قحطی ناگهان

 خلق می مردند و می گفتند: نان

جمله ی رَه خلق بر هم مرده بود

 نیـم زنـده،مـرده را می خـورده بود

از قضـا دیـوانـه‌ای چـون آن بـدیـد

 خلـق می مـردند و نـامـد نان پدید

گفـت"‌ای دارنــده ی دنیـا و دیـن

 چـون نـداری رزق، كمتــر آفـریـن!".

منطق الطیر عطار


....................................................
* پی نوشت:

۱. سرپناه. ۲. بلند كرد. ۳.بوق و طبل، در اینجا به معنی ادعای پادشاهی كردن.

۴. بلند شد، پدید آمد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر