
گفت آن دیوانه تن برهنه
در میانِ راه می شد گرسنه
بود بارانی و سرمایی شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی بودش و نه خانه ای
عاقبت می رفت تا ویرانه ای
چون نهاد از راه در ویرانه گام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شكستش، خون روان شد همچو جوی
مرد سوی آسمان بَر کرد روی
گفت تا كی كوس سلپانی زدن
زین نكوتر خشت نتوانی زدن؟
داستان دیگر:
خاست اندر مصر قحطی ناگهان
خلق می مردند و می گفت، نان
جمله رَه خلق بر هم مرده بود
نیم زنده، مرده را می خورده بود
از قضا دیوانهای چون آن بدید
خلق می مردند و نامد نان پدید
گفت، ای دارنده دنیا و دین
چون نداری رزق، كمتر آفرین.
منطق طیر عطار
۱. سرپناه. ۲. بلند كرد. ۳.بوق و طبل، در اینجا به معنی ادعای پادشاهی كردن.
۴. بلند شد، پدید آمد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر