گفــت آن دیــوانه ی تـنْ بـــرْهنــه
در میــانِ راه مـی شــد گــرْسنــه
بــود بارانی و سـرمـایـی شگـرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتی۱ بـودش و نـه خـانه ای
عـاقبــت مـی رفـت تـا ویـــرانـه ای
چـون نهــاد از راه در ویـرانـه گــام
بر سرش آمد همی خشتی ز بام
سر شكستش، خون روان شد همچو جوی
مـرد سـویِ آسمـان بَــر كــرد۲ روی
گفت" تا كی كوس۳ سلطانی زدن
زیـن نكـوتـر خشت نتْوانی زدن؟".
داستان دیگر:
خاست۴ اندر مصـر قحطی ناگهان
خلق می مردند و می گفتند: نان
جمله ی رَه خلق بر هم مرده بود
نیـم زنـده،مـرده را می خـورده بود
از قضـا دیـوانـهای چـون آن بـدیـد
خلـق می مـردند و نـامـد نان پدید
گفـت"ای دارنــده ی دنیـا و دیـن
چـون نـداری رزق، كمتــر آفـریـن!".
منطق الطیر عطار
....................................................
* پی نوشت:
۱. سرپناه. ۲. بلند كرد. ۳.بوق و طبل، در اینجا به معنی ادعای پادشاهی كردن.
۴. بلند شد، پدید آمد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر