پاسخی نشنید هرگز گوش ما ، درها زدیم
رازها در پرده ، ما بر پرده زیورها زدیم
چشم هر شبنم پر آب و روی هر گل پر ز رنگ
در هوای این گلستان بالها ، پرها زدیم
آسمان باصفا هم رنگ داغ از دل نبرد
خیمه عمری لاله سان در دشتها ، درها زدیم
سوز خاک و آه آب از گرمی خورشید ماست
آتشی از شور خود در خشکها ، ترها زدیم
شاخه ی خشکیم ، تا زیبد سبکباری به ما
رنگ نابودی به نقش برگها ، برها زدیم.
سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر