بر لحاف فلک افتاده شکاف، پنبه میبارد از این کهنه لحاف.
سرش را دزدکی از زیر لحاف آورد بیرون. درواقع به زور و ذلت. یک چشمیاز زیر لحاف نگاه کرد به پنجره، بعله!
برف میآمد، آنهم چجور! اصلا انگار لحاف آسمان پاره شده بود و تمام پنبهها داشت میریخت بیرون.
یاد (مشهدی پنبه زن) افتاد همیشه آخرهای تابستان بود که سرو کلهاش پیدا میشد. وسط حیاط با آن سرفههای کشدارش و صدای بم و خشدارش بساط پهن میکرد و دل و روده تشتکهای مادر را میریخت بیرون! حالا نزن و کی بزن و ناخواآگاه میدیدی که داری با آهنگش همصدا میخوانی: زیپ زیپ لینگ لینگ،زیپ زیپ لینگ لینگ، بالاخره نفهمیدم وقتی پنبهها را میکوبد صدای زیپ زیپ میآید یا صدای لینگ لینگ، خلاصه که تبدیل میشود به آهنگ شاد دوران جوانیت و همیشه از پشت پنبهها که در هوا در پروازند او را میبینی که مینوازد، نگاهش به پنبهها که در پروازند و لبخندی بلب دارد و با چشمان نیم بسته بمحصول زیبای کارش چشم میدوزد. وسط کار مادر، برایش با سینی چائی میآورد و هله و هولهای که او خستگی در کند، معمولا در چنین روزهائی کار بیخ پیدا میکند و ناهار هم حتما آبگوشت است.
فکر کرد: لابد اینهم رسمی شده برای خانوادهها که این روز حتما آبگوشت بپزند! و این مشهدی بیچاره به تعداد روزهایی که پنبه میزند آبگوشت میخورد، یا اگر بخواهی خیلی شاد فکر کنی، هم پنبه میزند و هم آبگوشت!
مشهدی ناهار را که میخورد و چائیش را هم نوش جان، کار را تمام میکرد، اگر حوصلهای برایش مانده بود در حالیکه داشت وسایل پنبه زنی را سوار بر دوچرخهاش میکرد رو به بچهها که در حیاط بازی میکردند میکرد و میگفت : اولین برف که آمد یاد منهم باشید. از در که داشت بیرون میرفت این شعر را زمزمه میکرد که در راهرو میپیچید و میشنیدی:
بر لحاف فلک افتاده شکاف
پنبه میبارد از این کهنه لحاف
باز با بدبختی چشمانش را باز کرد ودر دل دعا دعا کرد، کاش برف بند آمده باشد. نه خیر!
غرغر کنان گفت: نه خیر، این برف ول کن نیست!
مادر از گوشه اطاق پای سفره صبحانه سری جنباند و با ملایمت گفت: مادر چشم باز نکرده، ناشکری کردی به برکت خدا؟ سلام مادر! صبحت بخیر، پاشو شازده، پاشو آقا، پاشو شکر خدا بگو. اگر بیداری بیخود نتپ زیر لحاف پاشو آقات کله پاچه گرفته، بناگوششو گذاشته برای تو نازنین ببه! پاشو بخور قبراق شی.
(هزار تا بناگوش و یک آب انبار، آب کله پاچه هم نمیتواند منو تو این برف از زیر این لحاف بکشد بیرون، قربونت برم مادر من، امروز روز جمعه است، اگر از آسمان خود کله پاچه هم بجای برف بباره، من یکی حالا حالاها از زیر این لحاف بیرون بیا نیستم که نیستم! ترا جان عزیزت اصرار نکن! راستی آقاجون کجاست؟)
مادر درحالیکه داشت زیر شیر سماور استکان کمر باریکی را با آب داغ سماور پر میکرد تا موقع چایی ریختن چائیش سرد نشود و بقول خودش از دهن نیافتد، جواب داد: داره جلوی راه پلهها را پارو میزند مبادا من میرم حیاط بخورم زمین! هی میگم مرد، نکن، کمرت میگیره ! مگه بگوشش میره! گفتم پسرم بلند میشه یکی دوتا پارو میزنه تمیز میکنه! حالا که تو حیاط کار ندارم. چه میدونم مادر، خودشو سرگرم میکند اینجوری و یک محبتی هم میخواد بمن کرده باشد.
پاشو مادر، پاشو دیگه ببین بابات کاسه کله پاچه را گذاشته سر سماور داغ بمونه، بیچاره خودش هم نخورده تا با تو بخوره، گفت هر روز که سر صبحانه این بچه را نمیبینم امروز لااقل با هم صبحانه بخوریم.
احساس کرد که باز داغ شده، و جملات آخری مادرش را نصفه و نیمه شنید، باز با گرمیلحاف و تشک توی چرت رفته بود.
با خودش فکر کرد چقدر خوبه، چقدر مزه میده این تشک گرم و نرم، دستش درد نکنه مشتی! چه تشکی زده واقعا نرم و تپل، مثل یک مادر مهربون آدم را تو بغلش میگیره و ول نمیکند و امان از این لحاف مگر میگذاره از دست تشک فرار کنم! یک غلت دیگر زد و باز خوابش برد. توی خواب فکر میکرد حتما الان بعد از اذانه و مادر و پدر نماز خواندند و زوده که بیدار شم. یک غلتی بزنم پا میشم. زیپ زیپ لینگ لینگ زیپ زیپ لینگ لینگ! سعی کرد صدای پنبه زنی مشهدی را پیش خودش مرور کند، بخودش گفت: اگر برف نمیآمد که اینقدر این تشک و لحاف نمیچسبید.دیگه نفهمید به چی داره فکر میکنه به صدای ساز پنبه زن، بگرمیلحاف و تشک، به بوی کله پاچه. به همان غلظت و گرمیآب کله پاچه دوباره سور خورد توی خواب ناز.
پدر جان، یک جمعه ات هم بما نمیرسه؟ یک کله پاچه گرفتم تیلیتش دل دشمن را نرم میکنه، درآر سرتو از زیر لحاف پدر صلواتی، کله سحر رفتم نان سنگک گرفتم با کله پاچه، پاشو مرد مومن بشین مردونه یک صبحانه بخوریم باهم.
مادر با مهربانی غرلندی کرد دلبرانه: وای یکجور باهاش حرف میزنه انگار بچه ۸ ساله است. بگو پاشه مرد گنده! یک صبحانه روز جمعه خوردن با ما که اینقدر فیس و افاده نداره.
از زیر لحاف نمیدید اما حدس میزد که الان حاج آقا قند در دلش آب شده و با لبخندی بگشادی تمام صورتش داره بمادر نگاه میکند. مادر که دیگر جوان نبود و پدر او را حاج خانم صدا میزد در جمع، و در خلوت با نام کوچکش.
خدا لعنت کند این خواب را! گرم و نرم مثل چایی شیرین صبحانه، باز درون چشمش ریخت، فکر کرد راست میگن: برف که میآد انگار آدم را به تشک میدوزند.
صدای رادیو تمام اطاق را گرفت، ناز کشیدن هم حدی داشت دیگر، معلوم بود کاسه صبر حاج خانم و حاج آقا سر آمده و با روشن کردن رادیو این را اعلام میکردند. اهل توپ و تشر رفتن نبودند، نه حالا که او بزرگ شده بود که در کودکی هم. با علم و اشاره هر توبیخی را به او میفهماندند. و یک لنگه ابروی مادر و یک اخم پدر حساب کار را راست و حسینی بدستش میداد.
صدای النگوهای مادر را هم این لا و لوها میشنید یعنی که داشت نان خرد میکرد برای تریت کردن در آب کله پاچه. فکرش را که میکرد میدید عجب کیفی دارد که صبح اینقدر نازت را بکشند وکله پاچهای باشد و نان سنگکی وخلاصه عشق یعنی همین!
باز دوباره با زور و ذلت از لای سوراخ کوچکی که برای خفه نشدن از زیر لحاف درست کرده بود نگاهی به آسمان انداخت، از لحاف پاره آسمان یکریز برف مثل پنبه میبارید، عینهو وقتی که مشهدی پنبهها را میزد نرم و سبک. از دودکشهای بخاری خانه کناری که دیده میشد، دودی سفید و ملایم به هوا میرفت، و گرمای دلنشینی را به دلت راه میداد، هی دلت میخواست چنگ بزنی به لحاف و بچسبی این تشک مهربان را.
نخیر این برف ول کن نبود. خدا را شکر که جمعه بود. بخودش گفت یعنی امروز که برف میآید، زینب و برو بچهها ناهار میآیند اینجا یا نه؟ (حاج خانم زینب اینها امروز میآن؟)
زینب خواهر کوچکش بود که چهار سال قبل در سن خیلی کم ازدواج کرده بود، هفده سالش تمام نشده بود، اما خواستگارها دست از سرشان بر نمیداشتند، خوش برو رو بود و خوش قد و بالا، زبر و زرنگ و دست بکار خانه داری و مهمتر از همه با لبخندی ملیح همیشه در کنج لب. بالاخره پسر عموجان که نور چشم پدر زینب هم بود و در ضمن زینب هم گوشه چشمی به او داشت، داماد اول و آخر خانواده شد. الان دو تا بچه داشتند، دخترکی سه ساله و نازنین و دلنشین. پسری تپل و مپل و شش هفت ماهه که اگر همه به او میگفتند رستم بیدلیل نبود، هرچند که به احترام پدر بزرگ خانواده اسمش را گذاشته بودند ماشااله. خوب این اسم چند منظوره استفاده میشد، بخصوص با جثهای که داشت بسیار بجا هم بود.
پیش خود تجسم کرد که اگر امروز بیارندش حسابی میچلاندش! ولی قبلش برم حیاط را پارو کنم!
حاج خانم و حاج آقا، آرام آرام حرف میزدند و گهگاهی میخندیدند و سئوال بیجواب با بخار سماور به آسمان رفت.
یواشی نگاهی از لای لحاف به آسمان انداخت، پنبههای زده ی مشهدی از آسمان بزمین میریختند، زیپ زیپ لینگ لینگ زیپ زیپ لینگ رینگ.
باز این لحاف و این برف و این خواب، این خواب نازنین و گرم.
چه صفائی داشت این بازی خواب و بیداری، یا بیدار و خوابی، که نــه خوابی و نه بیداری ونه هوشیاری و نه بیهوش، یک رفت و برگشتی بین خواب و بیداری!
با خودش فکر کرد: لابد هنوز برف میآد. معرفت نبود این پیرمرد بره پله ها را پارو کنه و من اینجا یکوری بخوابم. کاش یک کمی صبور بود، خودم چاکرشم هستم، برای اینکه خوشحالش کنم تمام حیاط را یک پارچه پارو میکنم خودش از فکر خودش خندهاش گرفت، حیاط کم حیاطی نبود. وسط باغچه و حوض، از پلههای اینطرف حیاط که پای راهرو جلوی اطاقها بود تا پلههای آنور حیاط، که به راهرو کوچیکه میخورد و در کوچه کلی حیاط بود. چقدر توی این حیاط دویده بود و با بچههای فامیل بالا بلندی بازی کرده بود. چقدر توی این حوض وسط هندوانه و خربزه هائی که حاج آقا برای خنک شدن توی حوض انداخته بود شنا کرده بود و ورجه ورجه زده بود. فقط باید مواظب میبود ماهیهای قرمز مادرش صدمه نبینند. به نوعی با آنها هم دوست بود، وقتهائی که حوصله داشت پایش را میگذاشت روی پاشیر حوض و بیحرکت مینشست.بعد از مدتی ماهیها آرام آرام میآمدند و دور پاهایش جمع میشدند و آرام آرام با لبهای نرمشان به پایش لب میزدند. مزه مزه میکردند، یکباردر کودکی به مادر گفته بود، ماهیها به پایم نوک میزنند، مادر غش کرده بود از خنده. هنوز جوان بود و با لباسهای گل گلیش هنوز سرزنده و دلربا.
مادر گفته بود: نوک نمیزنند مادر مگه مرغـنـد؟
پس چیکار میکنند اینها؟
مادر فکری کرده بود و گفته بود: تو بانمکی مادر تورا مزه مزه میکنند.
با خودش فکر کرد چه خوب شد حرف مادر را هفته پیش زمین نینانداخته بود و جلو جلو روی حوض را یک کیسه کلفت کشیده بود. به قول مادر میگفت: (حوض که خودش یخ میزند، اگر کیسه نکشیم و چوب نچینیم روش، تمام پاشیر تا آخر زمستان ترک ترک میشه. تابستان بیچاره ایم تمام آب حوض میره). تازه برای شادکردن مادر، شیر لب حوض را هم با گونی حساب تا خرخره بست و بنــد کرده بود.
چشم باز کرد و با صدای بلند گفت: سلام به حاج اقا و حاج خانم تپل و مپل خودم! و برای اینکه ببیند سمبه ناز کردنش چقدر پر زور است، کش و قوسی هم زیر لحاف رفت. دیگر دلش غـش میرفت که با آنها ناشتائـی بخورد. آرام سوراخی از لای لحاف باز کرد که ببیند هنوز برف در کار است یا نه؟
از اطاق کناری صدائی گفت، سلام، صبح بخیر، بیدار شدی؟ چه عالی.
امروز جمعه است، داره برف هم میآد، کاش تا بچهها بیدار نشدند، بری از سر میدان یک کله پاچه با نان سنگک داغ بگیری، دور همی با بچهها بخوریم! میچسبه پاشو! تنبلی نکن. برات چایی میریزم. راستی، یادت نره نان سنگک بیشتر بگیر، هر چند سنگینه! اما ظهر هم آبگوشت بار گذاشتم.
هر چه زور زد باز خوابش ببرد، نشد که نشد!
با خود گفت: ای کاش برف ببارد، برکت خدا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر