شاعری دربند تنبانم نمیدانم چرا؟
تازگیها شاد و خندانم نمیدانم چرا؟
گر چه از کارم پشیمانم نمیدانم چرا؟
از لبم دایم شکر میریزد اما در عوض
مـن خودم شکل نمکدانم! نمیدانم چرا؟
چای سردی را که نوشیدم شب دیدارتان
آتشی افکنده بر جانم نمیدانم چرا؟
با وجودِ غصه و درد و بلا و حرف مفت
باز پشت خنده پنهانم نمیدانم چرا؟
ریشه همنوع خود را میکَنم از بیخ و بن
بنده هم حق دارم انسانم! نمیدانم چرا؟
چشم باید سیر باشد ورنه حتی با حجاب
در نظرها لخت و عریانم نمیدانم چرا؟!
در میان اینهمه گرگ گرسنه مثل شیر
سفت کردم بند تنبانم نمیدانم چرا؟
شاعری بعد از خرابی توی شعر این و آن
ادعا دارد که عمرانم نمیدانم چرا؟
او اگر فعلا نمیداند بمن مربوط نیست
بنده اما خوب میدانم نمیدانم چرا؟
خواب دیدم بعد از اینکه خارج از سالن شدم
عـازم سلول زندانم نمیدانم چرا؟!
راشد انصاری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر