نصرت رحمانی

ابلیس خدای بیسر و پائیست
انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
اف کرده بروی آدم خاکی
خندیده به بارگاه شیطانی
دندان طمع ز آسمان کنده
بندی غرور خویشتن گشسته
زانو نزده به پای هر بنده
دربند کشیده ناخدایان را
خود نیز در انزوای خود زنجیر
از دوزخ و از بهشت آواره
در برزخ خویش مانده بی تدبیر
مطرود شما سیاه کیشان است
کز بین نیازمند یزدانید
لیکن چون به خویشتن پناه آرید
دانید که بندگان شیطانید
ابلیس منم خدای بی تا جان
پیشانی خود بر آسمان سوده
سوزانده غرور اگر چه بالم را
ابلیس اگر منم.
نصرت رحمانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر