چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۲

شاید میان ما هنوز قلب درخشان عاشقی باشد


كجاست زورق جامی؟
كجاست زورق جامی بر او بیاویزیم
چو مرغ بوتیمار
به موجهای فروخفته در دل شب تار
سرشك ها ریزیم
كجاست زورق جامی به او بیاویزیم
به یاد لاشه ی جنگندگان در مرداب
به تیغ سوك ببریم ، گیسوان سه تار
به ابرهای سیاهی كه بر سراسر آب
كه ماه را به خم خیمه ها فرو بردند
به گریه آویزیم
امید نیست به ساحل
امید نیست به خاك
كجاست زورق جامی بر او بیاویزیم ؟
شوكران ریزیم
گلوی تشنه خود را هزار پاره كنیم
كجاست خنجر تیزی
كه در پلشتی گنداب خواب نمیریم
و سینه ی خود را
به ضرب خنجر بی رحم تكه تكه كنیم
كه شاید آه ... میان ما
هنوز قلب درخشان عاشقی باشد
ز عمق سینه در آرد ، به دست خود گیرد
چراغ راه كند
در این شب بی رحم
به ابر طعنه زند ماه بام ما گردد
و یادگار درخشان نام ما گردد
به لوح این مرداب
كجاست خنجر و جامی
به ما دهد نامی.


نصرت رحمانی




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر