یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

لعنت به جهل و جاهل


چشم امید از آن سرای ببند، که در او نیست دخت دانشمند.



یک زنی رفت پیش رمالی
تا بگیرد برای خود فالی
گفت ای شیخ پاک گوهر من
کرده از من کناره شوهر من
دختری دیده چارده ساله
کرده نزدش روانه دلاله
دخترک گلعذار و سیمین تن است
راست در خوشگلی بعکس من است
خانه ای سمت سنگلج دارد
ملک بسیار در کرج دارد
ثلث باغات شهریار از اوست
نیمدانگ قنات غار از اوست
نیمی از آسیاب ورد آباد
وز بلوکات پیر مرد آباد
اینهمه ارث دارد از مادر
دارد این جمله غیر ارث پدر
از جمیع علوم باخبر است
کاردان و صاحب هنر است
دیپلم دارد از علوم فرنگ
با سواد است و با کمال و قشنگ
باری ای شیخ ، شوهر بنده
دل به او بسته و ز من کنده
رحم فرما بحال مضطر من
که ز من قهر کرده شوهر من
شیخ بگرفت حدیث و سرکتاب
ریخت در پیش و باز کرد کتاب
گفت از بهر این خیال بلند
هست لازم لوازماتی چند
قدری از مغز مرده تازه
شاخ افعی و میخ دروازه
چشم خرچنگ و موی بیضه فیل
قدری از خاک پای عزرائیل
قلوه مور و ناخن میمون
بول گنجشک و اشک بوقلمون
روده کدخدای ارزق چشم
مژه خرس پیر، موقع خشم
ده نخود مرگ موش سائیده
پنجه ی گربه نزائیده
پیه کفتار و سنگدان کلاغ
پشکل اشتر و پهین الاغ
ریز در کاسه سر مرده
مرده ای را که مرده شو برده
پس بر او پاش یک کمی سیماب
روی سیماب هم کمی تیزاب
اگر آن جمله را خورد شوهر
پاک دل برکند از آن دختر
زن بی علم چونکه این بشنید
رفت و یکدسته پیرزن را دید
هرچه در خانه داشت جارو کرد
تا فراهم اساس جادو کرد
خویشتن را فقیر و رسوا ساخت
تا محالات را مهیا ساخت
ریخت اندر غذای شوهر خویش
تا کند خاص خویش همسر خویش
شوهر زان غذای سمی خورد
شب بنالید و صبحگاه بمرد
زن چو این دید زار و محزون شد
بسکه فریاد کرد مجنون شد
شوهر مرده خانه خالی
نه در او فرش مانده نه قالی
کهنه رندی شنید این فریاد
گفت لعنت به هرچه جاهل باد
مادر قوم ، باهنر باید
تا که فرزند باهنر زاید
چشم امید از آن سرای ببند
که در او نیست دخت دانشمند.
حسین مسرور اصفهانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر