چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۲

آیا خدا ، دوباره مرا آفریده است ؟


بر پرده های رنگی بھزاد نامدار
من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم
من ، در میان بزم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
آواز را به زمزه آغاز می کنم
تا ماه نو ، سرود خوش آرد به خاطرم
میخوانم ، و صدای من از ژرفنای دل
هرگز به گوش مطرب و ساقی نمیرسد
زیرا که این دو تن
چیزی به جز نقوش فریبنده نیستند
من نیز در نگاه کسان ، نقش دیگرم
من تکیه کرده ام به درختی که هیچ گاه
از پشت او ، تصور دیدار آفتاب
در آستان صبح میسر نبوده است
من خیره مانده ام به هلالی که در سخن
ابروی یار بوده و چوگان شھریار
اما ، به چشم دل
در خرمن غروب چمنزار عمر من
چیزی به غیر داس در گرو نبوده است
من ، در میان بزم
چشم به چھره ای است که نقش جمال او
از معجزات خامه ی صورتگر است و بس
جامی که آفرین خود را خریده است
تصویر ماهرانه ای از ساغر است و بس
هرگز من آن کسی که تو بینی ، نبوده ام
تصویر من ، نشانه ی تقدیر دیگر است
ایا خدا ، دوباره مرا آفریده است ؟
یا عمر دیگر از پس مردن میسر است ؟
عمر نخست من که در اندیشه ها گذشت
بر پرده ی نگارگران ، آشکار نیست
تصویر من که اینه ی عمر دوم است
چیزی به جز تصور صورت نگار نیست
در این جھان کوچک رنگین و کاغذین
من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم
آتش گرفته است افق در قفای من
وز سالیان سوخته دودی است در سرم
پیرانه سر ، به یاد جوانی ، میان بزم
با چنگ زهره ، زمزمه آغاز میکنم
اما گشوده نیست زبان سخنورم
وین آرزو مراست که بعد از هزار سال
نقاش روزگار به رغم گذشته ها
آینده ای به کام دل من رقم زند
لیکن هراسناک از آنم که آسمان
آیینه ای شکسته نھد در برابرم.

نادر نادرپور




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر