گفتا دل خود بجوی و بردار.
دیدم که بپیش چشمم آن شوخ
دارد نظری بسوی اغیار
در خشم شدم، ولـی بـه نرمی
گفتم بفدای چشمت ای یار
خواهم که دل از تو بازگیرم
از بس که تو میدهیش آزار
گفتا که دلت کجاست، گفتم
گردیده بزلف تو گرفتار
با ناز و غرور خنده ای کرد
بگشود گره ز زلـف زرتار
از هر شکنش هزار دل ریخت
گفتا دل خود بجوی و بردار!
کمال اجتماعی جندقی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر