نانی بود پنیری بود پسته ای بود قصه ای بود.
شهر شهر فرنگه خوب تماشا کن سیاحت داره از همه رنگه
شهر شهر فرنگه تو دنیا هزار شهر قشنگه
شهرها را ببین با گنبد و منار، با مردم موطلا با مردم چشم سیاه
که همه یکجور میخندند و همه آسون دل میبندند
وتوی همه شهرها هنوز گُل درمیآد
آسمون آبی است همه جا، ولی آسمون اون وقتا آبی تر بود
روی بوم ها همیشه کفتر بود
حیاتها باغ بودند، آدما سر دماغ بودند
بچه ها چاق بودند، جوانان قلچماق بودند
حوض پر آبی بود مرد میرابی بود
شبا مهتابی بود روزا آفتابی بود
حالی بود حالی بود نونی بود آبی بود
چی بگم نان گندم مال مردم اگه بود نمیرفت از گلو پائین بخدا
اگرم مشکلی بود آجیل مشکل گشا حلش میکرد
بچه ها بازی میکردند تو کوچه
جوم جومک برگ خزون حمومک مورچه داره
بازی مرد خدا کو کجاس مرد خدا
سلامی بود علیکی بود حال جواب سلامی بود
اگه سرخاب سپیدآب رو لپ دخترها نبود
لپ دخترها مثل گل انار گل گلی بود
سفرهها اگه همه هفت رنگ نبودند
همه آشپزخونه ها دود میکرد
خروسها خروس بودند، حال آواز داشتند
روغنها روغن بودند گوشتی بود دنبه ای بود، ای شب جمعه ای بود
برکت داشت پولها، پولها به جون بسته نبود
آدم از دست خودش خسته نبود!
نونی بود پنیری بود پسته ای بود قصه ای بود.
متن از فیلم حسن کچل ساخته زنده یاد علی حاتمی سال ۱۳۴۹
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر