شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

بقافله میزنند باز



سنگین نشسته برف
غمگین نشسته شب
اندوه من بدل
تشویش من بلب
آتش اگر بمیرد
آتش اگر که سایه بصحرا نیفکند
در راه, گرگها بقافله میزنند باز
سیمای بینوائی و بی برگ باغها
بانگ کلاغها.
سیاوش کسرائی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر