دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۲

دیروزها قصه غریبی داشت

دیروزها
وقتی کلاغی می‌گفت «برف»
برف می‌بارید
تا دختران گندمزار آواز باران می‌خواندند
کوزه‌ها پر از خنکی در تابستان می‌شد
و در مزارع پرنده می‌روئید


سفر فقط معنی زیارت داشت
و لک لک‌ها
تازه‌ترین کشف جهان بودند


دیروزها
تا قاصدک هوس آمدن می‌کرد
از سقف خانه ریسه‌های انگور می‌تابید
و کندو پر از میوه‌های پنهان می‌شد
یک روز هم ننه ما را به چیدن قارچ‌های بعد از باران برد
و باران پر از بوی ریحان بود


دیروزها
قصه غریبی داشت آقا.

حسن صلح جو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر