دیروزها
وقتی کلاغی میگفت «برف»
برف میبارید
تا دختران گندمزار آواز باران میخواندند
کوزهها پر از خنکی در تابستان میشد
و در مزارع پرنده میروئید
سفر فقط معنی زیارت داشت
و لک لکها
تازهترین کشف جهان بودند
دیروزها
تا قاصدک هوس آمدن میکرد
از سقف خانه ریسههای انگور میتابید
و کندو پر از میوههای پنهان میشد
یک روز هم ننه ما را به چیدن قارچهای بعد از باران برد
و باران پر از بوی ریحان بود
دیروزها
قصه غریبی داشت آقا.
حسن صلح جو
وقتی کلاغی میگفت «برف»
برف میبارید
تا دختران گندمزار آواز باران میخواندند
کوزهها پر از خنکی در تابستان میشد
و در مزارع پرنده میروئید
سفر فقط معنی زیارت داشت
و لک لکها
تازهترین کشف جهان بودند
دیروزها
تا قاصدک هوس آمدن میکرد
از سقف خانه ریسههای انگور میتابید
و کندو پر از میوههای پنهان میشد
یک روز هم ننه ما را به چیدن قارچهای بعد از باران برد
و باران پر از بوی ریحان بود
دیروزها
قصه غریبی داشت آقا.
حسن صلح جو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر