چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۲

ترجمه سوره ابراهیم از آلت الله اینکاره


یارو بطول تاریخ بشر آواره بوده و محل زندگی نداشته، امروز خودش را صاحب تاریخ باستان میداند!



و ابراهیم را در خواب دیداندیم که در حال بریدن سر پسرش است (۱) خخخخش خخخخخش خخخخخش (۲) ابراهیم از خواب پرید و متوجه شد پشهای گردن مبارک اسماعیل (ع) را نیش زده و او در حال خواراندن نیشگاهش است (۳) خشششش خشششش خشششش (۴) ابراهیم اسماعیل را بیدار کرد و فرمود: یادم بنداز فردا سرتو ببرم! (۵) اسماعیل با چشمانی بسته فرمود: اوئوم (۶) روز بعد همگان بر سر میز صبحانه در حال خوردن بودند که ابراهیم (ع) امر کرد: آن پنیر را بده! (۷) ساره همسرش گفت: ابراهیم! (۸)هان؟ (۹)ابراهیم! (۱۰) چیه؟ چی میخوای؟ (۱۱) تو که پیامبری! و نزد پروردگار از منزلتی برخور داری! (۱۲) تو که معجزه میکنی! (۱۳) دست این داداش مارم بگیر به یه جایی بند کن دیگه! (۱۴) الآن چند ساله درسش تموم شده ولی هیچجا بهش کار نمیدن! (۱۵) ابراهیم فرمود: لوط؟! اون که سالمه! بره کارگری کنه خب! اینهمه کار! (۱۶) بره بت بسازه! (۱۷) ولی ساره اصرار ورزید: آخه آدم همسرش پیامبر باشه بعد داداشش بره بت بسازه؟! (۱۸) اگه منو دوست داری! (۱۹) ایندفعه که رفتی بت بشکنی با خودت ببرش، دوتام بده اون بشکنه! جوونه! فقط کافیه دوبار دست تو رو نگاه کنه، زود کار یاد میگیره! (۲۰) ثواب میکنی ابراهیم! (۲۱) ابراهیم فرمود: اسماعیل! تو برو اسپا را از تو پارکینگ بیار بیرون تا من کتمو بپوشم! (۲۲) و سپس خطاب به همسرش گفت: حالا ببینم چی میشه! امروز قراره یکی از جاها خالی بشه، شاید از این بعد دیگه با لوط رفتم بیرون!هاجر! یه چاقو بمن میدی؟ (۲۳) و ساره زودتر چاقویی به ابراهیم عطا کرد: بیا عزیزم! (۲۴) این چیه؟! با این که کره هم نمیشه برید! هاجر اون چاقوئه که باهاش پولک ماهیارو میکنی کجاست؟! (۲۵)
پس ابراهیم و اسماعیل خود را بر اسپ نهادند. (۲۶) در راه ابراهیم چنین فرمود: شنیدم چند وقته تو مدرسه بازیگوشی میکنی! سر کلاس حواست نیست! اون از وضع نمره هات! اینم از توی خونه که مادرات کمک نمیکنی! (۲۷) حتما سیگارم میکشی! آره؟ (۲۸) اسماعیل (ع) جا خورد: من؟! سیگار؟! اینارو کی بهتون گفته؟! (۲۹) لازم نیست کسی بگه! من کارای تو رو زیر نظر دارم! عصا تو آستینم پرورش دادم! (۳۰) بابا من فقط یه پک زدم ببینم این چیه که جوونای مردمو به کام خودش کشونده! (۳۱) خوبه دیگه! سیگار که میکشی! مدرسهرم میپیچونی! یه دفعه از فردا پاشو برو شهر سودوم دیگه! اصلاً اینجوری نمیشه! پیاده شو! پیاده شو، من امروز باید تکلیفمو با تو روشن کنم! برو اونجا بخواب! میگم بخواب! (۳۲) چه میکنی پدر؟! میخوای بهم تجاوز کنی؟! (۳۳) بخواب، حرف نزن! دیگه من خواب دیدم! من خوابام همیشه درست در میآد! (۳۴) پدر! من جوونم! هزارتا آرزو دارم! یکیش اینه که میخوام پیامبر بشم! (۳۵) چه غلطا! فکر کردی پیامبری کشکه؟! من چهارده سال تو غار زندگی کردم! تو تو ناز و نعمت بزرگ شدی! (۳۶)
پدر! حداقل میخوای سرمو ببری، رویم را برگردان! (۳۷) چرا؟ روت نمیشه تو روی من نگاه کنی؟؟ (۳۸) نه، آخه دهانت بو میده! (۳۹) ابراهیم خشمگین شد و چاقو را بر گردن اسماعیل کشید. (۴۰) اسماعیل فریاد زد: اه! چاقوش بوی ماهی میده! (۴۱) ابراهیم فرمود: تو چرا امروز انقد به بو حساس شدی؟! (۴۲) پس بار دیگر چاقو را کشید و چاقو نبرید! (۴۳) فرمود: لامصب! معلوم نیست این چینیا چی میسازن! روز بروز داره جنساشون خرابتر میشه! (۴۴) ناگهان جبرائیل با گوسپندی در برابر آنان ظاهر شد و گفت: ابراهیم! هیز‌شان ده شیپ! او را قربانی کن! (۴۵) ابراهیم برآشفت: زهر مار! ترسیدم! بابا ما تو همین یه دونهش موندیم! حالا یکی دیگه فرستادی؟! مگه من دو تا دست دارم؟! (۴۶) ابراهیم! سر این شانو ببُر! حالا اونو نمیخواد! (۴۷) ابراهیم چاقو را بر گردن گوسپند کشید. (۴۸) نعععععع! (۴۹) اما باز هم نبرید! (۵۰) پس اعصابش خورد شد و چاقو را ول داد! (۵۱) چاقو در سنگی فرو رفت و سالها بعد آرتور آن را بیرون کشید. (۵۲) ابراهیم و اسماعیل و‌شان به خانه رفتند. (۵۳) ساره گفت: این چیه آوردی خونه رو به گند میکشه! قرار بود یه جا خالی کنی، یه نونخور دیگهم اضافه کردی؟! (۵۴) هاجر گفت: منظورت چی بود؟! (۵۵) ابراهیم پاسخ داد: باز من شب اومدم خونه کپه مرگمو بذارم، تو مثل کنیز حاج باقر (ع) غر میزنی؟! (۵۶) ساعتی بعد همه بر سر میز شام مشغول تناول بودند که‌شان فرمود: بع بع! (۵۷)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر