پی غارت دل آمد صنم قدح به دستی
چه قدح، چه می، چه دستی، چه مهی، چه چشم مستی،
چه نگار نازنینی، چه نگاه آتشینی
چه مهی، چه چشم مستی، چه قدح، چه می، چه دستی
صنمی که پیش قدرش قد چرخ پیر شد خم
که تو سرو باغ هستی ز کجائی و چه هستی؟
که برد به خاک پایش ،هله این بشارت از ما
که به عزم کعبه آید به انابه بت پرستی
به دو زلف عنبرینت که هزار عقدهً دل
به کرشمه ای گسستی به اشاره ای ببستی
شب عاشقان بی دل همه صبح جانفزا شد
چو به بزمشان گذشتی چو به چشمشان نشستی
به کجا برد شکایت چو گداست کاهل ای جان
که دّر ِ سرای خود را تو به غیر هم نبستی
به خدا که در دو عالم به تو همره است وهمدم
غم هرکه را فزودی دل هر که را شکستی
نه اگر که داشت لیلی نظر وفا به مجنون
نه پیاله اش شکستی نه دلش به غمزه خستی
چو اسیر توست " مردانی "بی نوا خدا را
چه غم ار به قید بستی و چه حاجت ار گسستی.
محمد علی مردانی
چه قدح، چه می، چه دستی، چه مهی، چه چشم مستی،
چه نگار نازنینی، چه نگاه آتشینی
چه مهی، چه چشم مستی، چه قدح، چه می، چه دستی
صنمی که پیش قدرش قد چرخ پیر شد خم
که تو سرو باغ هستی ز کجائی و چه هستی؟
که برد به خاک پایش ،هله این بشارت از ما
که به عزم کعبه آید به انابه بت پرستی
به دو زلف عنبرینت که هزار عقدهً دل
به کرشمه ای گسستی به اشاره ای ببستی
شب عاشقان بی دل همه صبح جانفزا شد
چو به بزمشان گذشتی چو به چشمشان نشستی
به کجا برد شکایت چو گداست کاهل ای جان
که دّر ِ سرای خود را تو به غیر هم نبستی
به خدا که در دو عالم به تو همره است وهمدم
غم هرکه را فزودی دل هر که را شکستی
نه اگر که داشت لیلی نظر وفا به مجنون
نه پیاله اش شکستی نه دلش به غمزه خستی
چو اسیر توست " مردانی "بی نوا خدا را
چه غم ار به قید بستی و چه حاجت ار گسستی.
محمد علی مردانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر