یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۲

تا دری بگشائیم


غم این خفته چند


نازک آرای تن ساق گلی
که بجانش کشتم
و بجان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم میشکند
میتراود مهتاب
میدرخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، میگوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند.
نیما یوشیج



موبی، پرفکت لایف

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر