حقیقت سرخ
چشمان را به هراس میاندازد
ذهن را پریشان میکند
مثل اشباح نیمهشب.
دندان فقر
کودکان را پاره پاره میکند
مثل سگهای وحشی
که گوسفندان را میدرند.
زهر نادانی
روستاها را به دام میاندازد
مثل مه یا دود
در راه مسافران.
جنون فساد
همه جا را فرا میگیرد
مثل میکروب لانگل بیلارزیا
در بدن انسان.
جنگلها و همدستان «برتانی»
خون ما را میمکند
مثل میلیونها کنه
بر بدن حیوان.
و اشباح گستاخی
که بر اریکه قدرت چسبیدهاند
ما را به محاصره در آوردهاند
با سیمهای خاردار
مثل زندانیان.
با این حال
ما، فرزندان آفریقا
نه گفتهایم
به: «رؤیا دیدن ممنوع».
تو، ای رؤیای طلایی
رؤیای فردا
که در آن تمساحهایی
که روی قالیهای قرمز گرم لذتند،
فردا افسانه خواهند شد
فردا که کتابخانهها و آرشیوها
درهها و تپههای آفریقا را روشن میکنند.
فردا که کودکان درهها را در مینوردند
بدون آنکه گال و تیفوئید
آنها را ببلعد.
فردا که کودکان پیشرفت میکنند
و یاد میگیرند بدون حد و مرز
بدون آنکه فقر
آنها را از پا در آورد.
فردا که فنآوری کشاورزی
بر زمین بوسه میزند،
و «سوپر سیبزمینی» را در آفریقا
به بار میآورد
و این سطل بدبوی چندشآور را
ظرفی را که در دست میگیریم
و دوره میگردیم
تا خرده نان گدایی کنیم،
به زباله میاندازد.
کیتاکا وا مبریا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر