چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۲

قصه زنگار گرفت


با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است


خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟


خشت می افتد 

ازاین دیوار
رنج بیهوده 

نگهبانش بَرَد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد 

آسانش بَرَد

باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما


گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند


تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر