گاه با زور و بلا ، گاهی به دعوت می برند
آشنایان مرا هردم به غربت می برند
تشنه ای ، می دانم اما جان من لب تر مکن
در طبق زهر هلاهل جای شربت می برند
چشم بگشا و ببین: با کشتی کین و نفاق
روی دریای محبت بار نفرت می برند
بر وقایع با مهارت چاشنی های دروغ
می زنند و تلخی از طعم حقیقت می برند
روز جولان ، شوکت ما را به خلوت می کشند
وقت نقصان ، حسرت ما را به جلوت می برند
روح مصحف را به نام دین به آتش می کشند
آبروی خلق را با قصد قربت می برند
خیمه اخلاق را بی پایه برپا می کنند
وز به خاک افتادنش هربار لذت می برند
با شقاوت می کشند و بعد با قصد شفا
از مزار کشتگان خویش تربت می برند
کیسه دوزان را نخ و سوزن فراهم می کنند
شب فروزان را به کنج تارِ عزلت می برند
مردم سرگشته را در گرگ و میش روزگار
با معائیر هدایت سوی ظلمت می برند
مثل زخم از جلد خود با شرم بیرون می زنند
مثل آفت از دعای باغ لعنت می برند
هردم از یاران خود از پشت خنجر می خورند
رنج ها در بازی خونین قدرت می برند
از لجاجت راست قامت بار "کج فهمی" به دوش
تا قیامت... تا قیامت... تا قیامت... می برند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر