ما را ز شب وصل چه حاصل؟
که تو از ناز، تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است
چون خضر، شود سبز
به هر جا که نهد پای ، هر سوختهجانی که عقیق تو مکیده است
ما در چه شماریم؟
که خورشید جهانتاب ، گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
شد عمر و
نشد سیر دل ما ز تپیدن...
این قطرهی خون ، از سر ِ تیغ ِ که چکیده است؟
زان خرمن گل ، حاصل ما دامن ِ چیده است
زان سیب ِ ذقن ، قسمت ما دست ِ بریده است
صائب !
چه کنی پای طلب ، آبله فرسود؟
هر کس
به مقامی که رسیده است،
رسیده است !
صائب تبریزی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر