جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۲

نشد سیر دل ما ز تپیدن


ما را ز شب وصل چه حاصل؟
که تو از ناز، تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است 


چون خضر، شود سبز
به هر جا که نهد پای ، هر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده است


ما در چه شماریم؟
که خورشید جهانتاب ، گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

شد عمر و
نشد سیر دل ما ز تپیدن...
این قطره‌ی خون ، از سر ِ تیغ ِ که چکیده است؟

زان خرمن گل ، حاصل ما دامن ِ چیده است

زان سیب ِ ذقن ، قسمت ما دست ِ بریده است

صائب !
چه کنی پای طلب ، آبله فرسود؟
هر کس
به مقامی که رسیده است،
رسیده است !

صائب تبریزی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر