چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

سال سفر


زمان مرهم بود، وقتی قصه آغاز شد.

مرهمی بود زمان بسال سفر
آنک قصه آغاز شد
انتخاب یک همسر
محبت مردی تنها
پیوندی ناگسستنی
اما چه بسادگی طوفید طوفان مرگ
آنگاه که آندو آنگونه بهم میآمدند
آنک تنهایی و درد
مرد همچون کودکی گریست
همچون پلنگی در نیمه شب نعره برکشید
اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت
مرهمی بود زمان بسال سفر
نگاه کن زمان در گذر است
مگر میشد فراموش کند
هرچند کوشید و کوشید و کوشید
در انبوه خاطراتش هنوز
برق نگاه معصومانه او میدرخشید
و بارها همچون کودکی گریست
همچون پلنگی در نیمه شب نعره برکشید
اسبش را زین کرد و دل کند و گریخت
مرهمی بود زمان بسال سفر.

در آخرین قسمت سریال لبه تاریکی که سال ها پیش پخش می شد، زمانی که قهرمان داستان نتوانست بر مافیای دولتی قاچاق مواد رادیواکتیو غلبه کند و همراه با دوستش در انتظار سرانجام محتوم خود بودند، شعری دکلمه می کرد که ترجیع بند آن، عنوان این مطلب بود: «مرهمی بود زمان بسال سفر».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر