ياد لبخند تو هردم برد از هوش مراجای تو ياد تو تا چند هماغوش مرا
آمدی. جام شدی بوسه شدی کام شدی
نشود اينهمه ايثار فراموش مرا
سنگ هم بودم اگر چشم تو ای چشمه نوش
شوری انداخته در سينه خاموش مرا
ذوق آغوش تو، پروای گنه برد ز ياد
چشم عفويست بر آن ابر خطاپوش مرا
بوسه گرم تو لبريز هوس بود و نبود
بدم سرد نصيحتگر جان گوش مرا
با تو بی قيد چنان می زدم آنشب که نماند
جز لبان تو در آن وسوسه تن پوش مرا
خلقی از من طلبد باده که دی با تو زدم
کز تو باقيست بلب اينهمه تب جوش مرا
تا تو در ياد منی باد جهانی بر باد
تا توئی ساقی من زهر بلا نوش مرا
تا که مستانه شبی در تو بشويم تن خويش
کوزه می شو و بنشين بسر دوش مرا
چهره آئينه من کن که ببينم سر و روی
جلوه ای بخش بر اين ظاهر مغشوش مرا
بتو پرداختنم چون ز ازل شد مشهود
قلم عفو نزد لوحه مخدوش مرا
همه دانند که سالار سخن ها بودم
رايگان دست تو افتادم و مفروش مرا.
معینی کرمانشاهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر