در حقیقت و واقعیت تاریخ بشر، گله ای بی خاصیت و بی بته و ریشه که از نظر فیزیولوژی جزء حقیرترین نژاد انسانی دسته بندی میشوند و از نظر مغزی بغایت احمق و ابله و از نظر جسمانی بحد ترحم انگیز ضغیف و زشت و کریه بوده و هستند، ولی از وقتی شغال نوشتن یاد گرفت، تاریخ پر شد از شجاعت های شغال. حکایت این قبایل بربر انگل ساکسون، جحود و عرب و تورگ است که در حاشیه شهرهای آباد و متمدن امپراتوری پارسی با فلاکت مطلق و پلیدی میزیستند و با سوءاستفاده از جنگهای ویرانگر چلیپی که در حدود ۴۰۰ سال پیش در دنیا شروع و به دو جنگ جهانی اول و دوم ختم شد، در زمان جنگ جهانی اول یعنی هنگامی که اکثر مردان جان بجان آفرین تسلیم کرده بودند، ریختند و به زنان و کودکان و سالخوردگان بازمانده بطرز وحشیانه حمله کرده و آنان را قتلعام و اسیر کرده و صاحب مال و سرزمینشان شده و امروز ادای آدما را درآورده و خود را صاحب تاریخ و پیشینه مینامند! و از همه ترحم انگیزتر انگل استانی ها هستند که هنوز که هنوزه سوزش و درد تیپائی که رضاشاه کبیر به آنان زده و با حقارت و تو سری آنان را از ایران بیرون انداخت، انگل استانی ها را میآزارد و به همین دلیل هنوز دارند با او مبارزه میکنند و خنده دار تر اینکه برای بدنام و منفور کردن او نزد ایرانیان، او را همکار خود معرفی میکنند!.

لورن (وزیر مختار وقت انگلیس در ایران):
«رضاخان، میهن پرست تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود» .
دکتر کاتوزیان پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجۀ انگلیس معتقد است:
«بريتانيا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه».
ظهوررضاشاه، قدرت گیری و سپس حکومت ۲۰سالهء وی، شاید مهمّترین مباحثه یا منازعهء سیاسی درتاریخ ۸۰ سالهء اخیر ایران است. به جرأت می توان گفت که در تاریخ معاصر ایران، کمتر شخصیّتی را بتوان یافت که اینهمه دشمنی و دشنام را نصیب خود کرده باشد. با توجّه به اینکه رضاشاه را به حق می توان سازنده «ایران پس از جنگ جهانی اول»نامید، حجم عظیم این دشنهها و دشنام ها، شگفت انگیز و شگرف می نماید. این تنفّر سیاسی،اساساً از سوی حزب مزدوران و سرسپردهگان و جهودان ایران نشین تحت نام احزاب اسلامی و ملی و میهنی و توده ووو و نیز از سوی برخی گروههای سیاسی مذهبی انتشار یافت که باحکومت رضا شاه، پایگاه حزبی وجایگاه اجتماعی خود را از دست داده بودند. اینک پس از گذشت ۸۰ سال و با فروپاشی دیوارهای سیاسی ایدئولوژیک و فرونشستن غبارهای کینه و کدورت، می توان چهرهء رضا شاه را در«آئینۀ تاریخ » روشن تر دید و داوری منصفانهای دربارۀ وی داشت. ۱
یکی از موضوعات مهم در پیدایش و قدرت گیری رضاشاه، اعتقاد به «انگلیسی بودن کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹و ظهوررضاخان» است. جدا از عوامل و احزابی که منبع انتشار چنین اعتقادی بودند، باید گفت که این اعتقاد، در عین حال، ناشی از وجودِ «توهّم توطئه»در اذهان عموم ایرانیان بود که طی آن، «دست انگلیسی ها»را در سیاست ایران، دخیل و سرنوشت ساز می دانستند. بخاطر حضور قاطع دولت استعماری انگلیس در حیات سیاسی ایرانِ عصر قاجارها، این اعتقاد کاملا دروغ است، و ارتقای آن تا حد یک باورِ مطلق، نادرست و حتّی مخرّب می بود که نتیجه آن فاجعه فتنه۵۷ و اشغال ایران توسط بدترین دشمنان ایران و ایرانی، یعنی فرانسه، انگلیس، اسرائیل، اعراب و تورگها و آمریکائیهای خائن شد و حداقل تأثیر مخرّبِ این توهّم، این بود که ارادهء شخصیّتها برای سوداها سیاسی و کسب قدرت را ضعیف یا خوار و بیمقدار می نماید، سریال درخشان «دائی جان ناپلئون» و این نظر که: «آنکس که آورده،خود می برَد»، نمایندهء این ضعف و زبونی است، در حالیکه می دانیم تاریخ ایران، سرشار از شخصیّت هائی است که میهن پرستی و قهرمانیهای آنان افسانه ای و شگفت انگیز است.
در زمان جنگ جهانی اول و دوران قاجارها، ايران، بين دو سنگ آسياب روس و انگليس تازه سر از تخم درآورده هر روز خُردتر و ضعيف تر شده بود، آنچنانكه يك روز، دولت روسيه فلان امتياز را مي گرفت و روز ديگر دولت انگليس خواستار بهمان امتياز و قرارداد بود. تقسيم ايران بين دو ابَر قدرت روس و انگليس (در سالهاى ١٩٠٧ و ١٩١٥) چيزى بنام ايران و ملت ايران باقی نگذاشته بود. انقلاب ١٩١٧ در روسيه و مسائل و مشکلات داخلى آن كشور، ايران را به «حیاط خلوت» يا مستعمرۀ دولت انگليس بدَل كرده بود بطوريكه در كنفرانس صلح پاریس ( ١٩١٩) برای اعادۀ استقلال و حفظ تمامیّت ارضی ایران و در مخالفت با سلطهء دولت انگليس بر ايران، هيأت اعزامى ايران (باحضور محمّدعلی فروغی و مشاورالملک) را به كنفرانس راه ندادند.۲ وضع بگونه اى بود كه بقول وزير مختار انگليس: «ايران ملك متروكى بود كه به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى كه پول بيشترى يا زور بيشترى داشت مى توانست آنرا تصاحب كند»(همین که امروزه در جمهوری اشغالگران اسلامی درجریان است) بى ثباتى هاى سياسى و فقدان امنيِّت اجتماعى، باعث شده بود تا هر يك از سران ايلات و رجال سياسى براى حفظ منافع و موقعيّت خويش و مصون ماندن از تعرّضات و تجاوزات رایج، خود را به يكى از دو متجاوز (روس يا انگليس) وصل کنند. رجال ایران (مانند مشيرالدوله و مستوفى) نيز يا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و يا اساساً از سرپرستى و مسئوليّت دولتها استعفاء مى دادند و سكوت مى كردند. حد متوسّط دوام كابينهها در اين دوران، دو سه ماه بود (تنها در ١٠ سال اول مشروطيّت، ٣٦ بار كابينه عوض شد!) اين دوران تا ظهور رضاشاه را بدرستی می توان «عصر سقوط كابينه ها» ناميد.۳
در چنان شرایطی، قدرت گیری رضاشاه، از یکطرف، ناشی از اوضاع آشفتۀ ایران و ناتوانی دولتمردان قاجار بود، و از سوی دیگر، ناشی از حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّیخواه ایران از «شخصیّتی مقتدر». به عبارت دیگر: حمايت هاى مردمى و خصوصاً پشتيبانى عموم رهبران و به اصطلاح روشنفكران ترقيخواه آن عصر (مانند احمد كسروى، عارف قزوينى، محمود افشار، على دشتى(مزدور)، محمد تقى بهار، كاظم زاده ايرانشهر(مزدور)، ابراهيم پورداوود(مزدور)، محمد على فروغى، على اكبر سياسى(مزدور)، ايرج ميرزا، على اكبر داور (مزدور)، سیدحسن تقى زاده (مزدور) و سليمان ميرزا اسكندرى (مزدور و رهبر حزب سوسياليست و پدرِ معنوى حزب تودۀ ايران) و تا مدتى نیز دكتر محمد مصدّق، همگام و یاور «رضاشاه» بود. در این دوران، همه در انتظار یک «شهسوار ِ ناجی» بودند که آرامش و امنیّت را برقرار کند. ايرج ميرزا، در همین زمان از اوضاع اجتماعى و سياسى ايران چنین یاد کرده بود:
« زراعت نيست، صنعت نيست، ره نيست
اميدى جزبه سردار سپه نيست.»
محمدتقی بهار نیز با تأکيد بر شرايط آشفتۀ سياسی و اوضاع فلاکت بارِ اقتصادی و خصوصاً فقدان آرامش و امنيّت اجتماعی، ضمن يادآوری و انتقاد از تنّزه طلبیهای « رجال وجيه مزدور» می نويسد:
«من از آن واقعۀ هرج و مرجِ مملکت ( بعد از جنگ جهانی اوّل ) که هر دو ماه، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد، و حزب بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزاگوئیِ مخالفان مطلقِ هر چيز و هرکس، رواج کاملی يافته بود و نتيجه اش، ضعف حکومت مرکزی و قوّت يافتن راهزنان و ياغيان در اقصای کشور و هزاران مفاسد ديگر بود، از آن اوقات حس کردم و (در اين حس خود) تنها نبودم که، مملکت با اين وضع علی التحقيق رو به ويرانی خواهد رفت، معتقد شدم و در جريدۀ «نوبهار» مکرّر نوشتم که بايد يک حکومت مقتدر به روی کار آيد، بايد حکومت داد و عدالت را که متکی به قانون و فضليت باشد رواج داد، پادشاه يا يک حکومت قوی يا هر چه، در اين فکر من تنها نبودم. اين فکرِ طبقۀ با فکر و آشنا به وضعيّات آن روز بود، همه، اين را می خواستند تا آنکه رضاشاه پهلوی پيدا شد و من به مردِ میهن پرست و شجاع و پرطاقت، اعتقادی شديد پيدا کردم » ۴
رضا شاه با هوشیاری سیاسی، استفادۀ مناسب از موقعیّتها و بهره برداری از نیروهای سنّتی و مدرن جامعه، توانست عموم احزاب و نیروهای سیاسی ایران را به سوی خود جلب کند.
پیروزی بلشویکها در روسیّه (۱۹۱۷) دولت انگلیس را از گسترش «وحشت سرخ» در جنبشهای گیلان، آذربایجان و، خراسان ووو هراسان ساخت، این جنبشها باعث ترس دولت انگلیس در برباد رفتنِ مناطق نفوذ آن کشور، خصوصاً در مناطق نفت خیز جنوب گردیده بود و رضا خان با دوراندیشی و واقع بینی توانست از این رقابتهای موجود در جهت هدفهای سیاسی خود استفاده کند.
پژوهشهای اخیر، زوایای چگونگی قدرت گیری رضاشاه را آشکار می کنند و نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹و روی کارآمدن رضاشاه، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت، بلکه بسیاری از دولتمردان مهمّ انگلیس (مانند لرد کرزن، وزیر امور خارجۀ انگلیس) با تمام وجود تلاش برای توقف رضاشاه در جهت ایجاد یک ایران منسجم کردند و در اینراه از هیچ پلیدی کوتاهی نکردند و حتی چندین بار قصد ترور رضاشاه را داشتند که وجود هواداران جان برکف رضاشاه که در اطراف او حلقه زده بودند، این خباثت انگل استانیها را عقیم گذاشت. دربارۀ «عدم مداخلۀ واقعی انگليس» در روی كار آمدن رضاشاه، جان فوران، فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجي را ارائه داده است.۵ دکتر سیروس غنی نیز در تحقیق پُر ارج خود به این مسئله پرداخته است.۶ دکترمحمّد علی همایون کاتوزیان نیز پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجۀ انگلیس معتقد است: «بريتانيا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه»۷
این پژوهش ها، نظریۀ «انگلیسی بودن رضا شاه» را قاطعانه رد می کنند، یکی از آخرینِ این پژوهش ها، کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، نوشتۀ دکتر هوشنگ صباحی است.۸ این کتاب در واقع، رسالۀ دکترای نویسنده در « مدرسۀ اقتصاد و علوم سیاسی لندن» است که با تکیه بر گزارشهای رسمی مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارک جدیدِ وزارت امورخارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.
نویسنده در بخشهای اوّل تا سوم، با نشان دادن چگونگی تحکیم و تثبیت قدرت نظامی، مالی و سیاسی دولت انگلیس در ایران، از «دیپلماسی ارعاب»، «توسّل به زور» (صص۳۱-۹۵)، رقابتهای دولتهای روس و انگلیس فرانسه برای سلطه بر منطقه، پیدایش حضور آمریکا و انجام «توافق امپریالیستی»(صص۲۰۱-۲۲۰) یاد می کند.
انقلاب روسیّه (۱۹۱۷) و پیشروی بلشویکها و سلطۀ دوبارۀ آنان بر نواحی قفقاز و سپس هجوم سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورویِ ایران» در جنبش گیلان و تأثیر آن بر جنبش های آذربایجان، خراسان و باعث شد تا دولت انگلیس «احساس خطر»کند. بنابراین:
با شکست طرحهای سلطه جویانۀ دولت انگلیس درمنطقه، این کشور خود را به ناچار دربرابرِ حضور و اقتدارِ شخصیّتی بنام «رضاشاه» حقیر می یافت.
بنابر این: صعود برق آسای رضاشاه از نخست وزیری به پادشاهی، بین فوریه و مه۱۹۲۱ (اسفند و خرداد ۱۲۹۹-۱۳۰۰)، مصادف با تضعیف قدرت سفارت انگلیس در تهران برای تأثیرگذاری بر مسیر حوادث و تا حدودی ناشی از آن بود. (ص۲۲۳)
واکنش انگلیسیها در برابر ِ قدرت گیری رضاشاه
بخش چهارم کتاب،با استناد به گزارشها و مکاتبات وزارت امور خارجۀ انگلیس، ما را با «واکنش انگل استان در برابرِ به قدرت رسیدن رضا شاه» آشنا می کند، از جمله:
«رضاشاه و بسیاری دیگر از افسران قزّاق، و قزلباش که جان برکف رضاشاه بودند، قویّاً، با تصمیم سیّد ضیاء (طباطبائی) مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان، مخالف بودند. رضاشاه اظهار داشت که این کار «معادلِ فروختنِ روح ملّت، یعنی ارتش، به خارجی هاست» (ص۲۲۵)
وابستۀ نظامی انگلیس با اینکه اذعان داشت که رضاشاه از نفوذ زیادی بر سربازان برخوردار است و شخصیّتی قوی و مصمّم دارد، امّا «او را به سبب میهن پرستی فوق عادی و شجاعت شگفت انگیز و دانش نظامی فراتر از میزان لازم برای صاحب منصبیِ لشگر قزّاق، برای این مقام، نامناسب می دانست». (ص۲۲۵)
در اواسط ماه مه(اواخر اردیبهشت)سفارت انگلیس در ایران متوجّه شد که سقوط نوکرش سیّد ضیاء طباطبائی نزدیک است. نگرانی مقامات انگلیسی که گمان می کردند سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضاشاه و طرفدارانش پرداخته رو به فزونی نهاد. سِرپرسی نورمن (وزیر مختار انگلیس در ایران) دست به کار شد تا رئیس وزراء (سیّد ضیاء) و نوکر انگل استان را که چشم امیدش بود، نجات دهد، لیکن «مساعی مکرّر او برای نجات سیّد ضیاء به جائی نرسید» چون به گفتۀ نورمن: «وزیرجنگ (رضاشاه) از ما واهمه ندارد»، لذا: سفارت انگلیس دیگر قدرت روی کار آوردن و برکنار کردنِ کابینهها را نداشت. (ص۲۲۶)
نورمن از سقوط رئیس وزراء (سیّد ضیاء) که «قدرت، شرافت و مساعیِ سازندهاش بینیاز از هرگونه ستایش» بود، ابراز تأسّف کرد (ص۲۲۶)، ولی جرج چرچیل (کارشناس وزارت امورخارجه در امور ایران) همه چیز را زیر سرِ وزیر مختار شوروی می دانست و نوشت: «ظاهراً رضاشاه به دام ِدسیسه بازیهای آقای روتشتاین (وزیر مختار شوروی در ایران) افتاده است» اخراج غیرمنتظره و بیمقدّمۀ انگلیسیها از ارتش قزّاق و به ویژه، روابط ظاهراً خصوصی رضاشاه با سفارت روسیّه، سبب شد که انگلیسیها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند. گهگاه به نظرِ نورمن می رسید که رضاشاه «کاملاً طرفدار روس ها»است و حتّی احتمال دارد که وزیرمختار شوروی با کمک وزیرجنگ (رضاشاه) کابینه را سرنگون سازد تا کابینۀ «علناً خصمانه تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپردۀ روس ها» برسرِ کار آورَ
بنابراین: نورمن، قویّاً از وزرارت خارجۀ انگلیس خواست که از هیچ گونه عملی که منجر به «کنارگذاشتن رضا شاه میشود» فرو گذاری نکنند. (ص۲۲۷)
پیروزی قاطع رضاشاه بر مزدوران شوروی در گیلان، تمامی گمانه زنیهای انگل استانیها را در رابطه با دوستی رضاشاه و روسها ازمیان برداشته و وجههء او را در نظر انگلیسیها بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّت رضاشاه» کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسیها در مقابل رضاشاه «بخاک افتاده و تعظیم کنند»، یکی از این عوامل این بود که رضاشاه در فضائی سرشار از «ملّی گرائی رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضد انگلیسی و با وجود مخالفت انگلیسیها به قدرت رسیده بود آنچنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در لشگر شگفت انگیز قزّاق، «مملوّ از احساسات ضدانگلیسی» هستند (ص۹۴)، لذا به نظرِ سِرپرسی لورن (وزیر مختار جدید انگلیس در ایران): «بازگشت به سیاست مداخله در امور کشورهای دیگر که شرایط جنگی آن را میسّر ساخته بود، به وضوح، غیر ممکن است». در واقع، انگلیسیها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجۀ جنگ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانب برَنده (رضاشاه) راضی کنند. لورن بعدها بخود بالید که او رضاشاه را به عنوان «پیروز مطلق در مسابقهء سیاسی، کمی پس از ورودش به تهران، شناسائی کرده است» و لذا، به وزارت امور خارجۀ انگلیس توصیه کرد تا برای اعادۀ وجهه و نفوذ انگلیس در ایران، تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بیطرف مانده و برای زدودن خاطرات تلخ سالهای گذشته در ذهن ایرانیان، «مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران، رضایت دهند. لُرد کرزن (وزیر امور خارجۀ انگلیس) از سیاستِ «دخالت ممنوع»ِ لورن، دلِ خوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد. هنگامی که کرزن اصرار کردکه «ایرانیان باید خواهان کمک و مشورت ما باشند»، لورن پاسخ داد: «آنان هیچیک را نمیخواهند». بنابراین: کرزن خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر درِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد. (ص۲۳۲)
بدین ترتیب، سرانجام، انگلیسیها به سبب قطع امید کامل از طبقهی حاکمه در تهران، ناچار شدند در مقابل رضاشاه تعظیم کنند. به عقیدهی لورن: عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظرِ شخصیتِ قدرتمندی چون رضاشاه» بود که در پیِ تلاش قوای انگلیس، ایران به دامان هرج و مرج نیفتاده بود کرزن، با حسرت و تلخکامی، احساس میکرد: «از شجاعت بیمانند، میهن پرستی علاجناپذیر و غیرقابل تصوّر سیاستمداران ایران، رودست خورده است» (ص ۲۳۳) در چنین شرایطی، انگلیسیها چارهی دیگری نداشتند جز آنکه «به تماشای ستاره رضاشاه بنشینند.» (ص ۲۳۵) لورن امیدوار بود با آنکه رضاشاه «فردی مستقل» است، «فشارِ بیامانِ شرایط» و به ویژه، دشمنی وی با بلشویسم، رضاشاه را در نهایت «به اردوی ما» برانَد. (۲۳۶) با این حال، در سال ۱۳۰۱ (۱۹۲۲) اگر حق انتخابی بین رضاشاه و شیخ خزعل وجود میداشت، هم لورن و هم لُرد کرزن، احتمالاً شیخ خزعل را انتخاب میکردند، هرچند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاشاه، میهنپرستتر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود»، امّا میتوانست «دوستی بسیار مفید» به شمار آید. (ص ۲۴۳) با این وجود، وزیر امور خارجهی انگلیس (لُرد کرزن) که ایران را ملک شخصی خود میپنداشت، سیاستهای رضاشاه را مغایر با منافع دولت انگلیس میدانست و لذا در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳) به لورن نوشت: «به نظر میرسد که رضاخان، مصمّم به دنبال کردن سیاستهاییست که من پیوسته آنها را تقبیح کردهام. او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت دربار (انگلیس) روبرو خواهد شد» جرج چرچیل نیز کم و بیش به همین انداره با سیاستهای حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود.
در اکتبر ۱۹۲۳ (اوایل آبان ۱۳۰۲) احمد شاه قاجار، مجبور شد، علارغم مخالفت انگل استان و تحت فشار مردان میهن پرست ایرانی و لشگر قزاق، از رضاشاه درخواست کند تا مقام رئیس وزرائی را بپذیرد.
با وجود همصدائیِ لورن با کنسول انگلیس در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری و خصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگونی «رضاشاه ضد انگلیسی» در سال ۱۳۰۳ (۱۹۲۵) به نظرِ لورن چنین میرسید که «رضاشاه شخصیّتی بزرگتر از آن است که بتوان همانند رئیس وزراءهای پیشین از مسند قدرت به زیرش آورد.» (ص ۲۵۵) آنچه که این نظر را به زودی در نزدِ کرزن و دیگران به یک «واقعیّت تلخ» بدَل ساخت، تصمیم ناگهانی و غیرمنتظرهی رضاشاه و سرتیپ فضلالله زاهدی در حمله به خوزستانِ نفتخیز و سرکوب نیروهای شیخ خزعل (دستنشاندهی دولت انگلیس) بود، حملهای که با کمترین امکانات نظامی و تدارکاتی و با وجود خطرات فراوان، باعث شد تا پس از ۱۲ ساعت نبرد سنگین و نابرابر، مهمترین منطقهی استراتژیک و اقتصادی دولت انگلیس در ایران، از چنگ عوامل انگلیس، آزاد و به آغوش میهن بازگردد. و البته پس از تاجگذاری رضاشاه، و بیرون راندن تمامی مستشاران انگل استانی از ایران(با تحقیر و توسری) دشمنی همه جانبه انگل استانیها با خاندان پهلوی نهادینه و ابدی شد،
کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، با ترجمهی خوب پروانه ستاری، در ۳۶۶ صفحه، از سوی نشر گفتار (تهران: ۱۳۷۹) منتشر شده است.
پانویسها
به نقل از یادنامهی منوچهر فرهنگى، به کوشش دکتر فرهنگ مهر، نشر شرکت کتاب، لوس آنجلس، بهار ۲۰۰۹
۱. براى نگاهى دیگر دربارهی رضاشاه، به اینجا نگاه کنید.
۲. در این باره نگاه کنید به گزارشِ اندوهبارِ محمّدعلی فروغی: مقالات فروغی، ج ۱، چاپ دوم، انتشارات توس، تهران: ۱۳۵۴، صص ۷۹-۶۱.
۳. برخی منظرهها و مناظرههای فکری در ایران امروز، علی میرفطروس، چاپ دوم، ۲۰۰۵، ص ۳۶-۳۵.
۴. تاریخ مختصر احزاب سیاسی، محمدتقی بهار، ج ۱، تهران: ١٣۵٧.
۵. نگاه کنید به: مقاومت شکننده، ترجمهی احمد تدیّن، چاپ دوم، انتشارات رسا، تهران: ۱۳۷۷، ص ۳۱۸.
۶. نگاه کنید به: ایران؛ برآمدن رضاخان؛ برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمهی حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر، تهران: ۱۳۷۷، صص ۱۸۳-۱۶۷ و ۱۹۸، ۲۱۳، ۲۱۶، ۲۸۳-۲۸۲، ۲۹۴-۲۸۹، ۳۰۵ و
۷. به اینجا نگاه کنید.
سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه
نوشتۀ دکتر هوشنگ صباحی
ترجمۀ پروانۀ ستاری
نشر گفتار
۳۶۶ صفحه
تهران، ۱۳۷۹
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر