و هیچکس بما نمیگوید
نه پیچكی از بوسه بر لبانمان
نه رقص سیبی سرخ
در دوردست چشمه ها و رودها
نه هیچ كوچه باغی
بوی اردیبهشت و باران دارد
نه هیچ گنجشكی
در چشمهای سربیمان لانه كرده است
حتی تمام نامه های عاشقانه پدرانم را
لابلای اینهمه كتاب فلسفه پنهان
و راستش را بخواهی، گم كرده ام
دلتنگی چون كودكی بهانه گیر
پرنده روحم را در مشت میفشارد
و نیمه شبها در اندرونم میگرید
و هیچكس بمن نمیگوید
كه اینهمه اندوه آسمان و زمین را
باید كجا بتكانم؟
حمید ضیایی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر