جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۲

پادوئی که خدائی میکرد


در«ستایش» روسپی سبز پوش، سرخ پوش سابق!



اهل رفسنجانم
روزگارم خوب است
من زمینی دارم نامش، ایران
ذوق؟
بی ذوق و بیهوشم من
پسرانی دارم بهتر از شاخه بید
بی بر و بی حاصل
دوستانی، همه‌شان اهل ریا
و خدائی که در این نزدیکی
بجماران بود
من مسلمانم؟
ها!ها!ها!ها!
قبله ام، بانک سوئیس
جانمازم، رشوه
مُهرم، پول
قصر ابیض، سجاده من
من وضو با تپش خون شما میگیرم
درنمازم، سخن از یورو نیست
سبزی پشت دلارم، عشق است
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را بوش
گفته باشد سرگلدسته کاخ
من نمازم را پی تکبیر بلر خواهم خواند
کعبه‌ام بانک سوئیس
کعبه ام، شرکت نفتی است که در نروژبود



کعبه ام، مثل هوای لندن
دائما در تغییر
حجرالاسود من، روشنی باغچه نیست
پرت میگوید این مردک!
حجرالاسود من، تیرگی عشق شماست
اهل رفسنجانم
پیشه‌ام رمالیست
گاهگاهی، فال هم میگیرم
قفسی میسازم با تبلیغ
میفروشم بشما
تا به آواز کسانی که درآن زندانند
دل تنهائی تان پاره شود
چه خیالی، چه خیالی، میدانم
حرفهایم پرتند
خوب میدانم، حوض رمالی من، بی‌ماهیست
کوسه دارد بعوض
کوسه‌هایش بیریش
کوسه هایش، قاضی
اهل رفسنجانم
نسبم شاید برسد
بگیاهی در چین
بسفالی در ماچین
نسبم شاید، به ابلیسی در شهر اتاوا برسد
پسرم پشت دو بار آمدن چلچله ها
بار خود را بسته ست
دخترم، درلندن
کیف دنیا را دارد
مردبقال از من پرسید « چند من خربزه میخواهی»
من از او پرسیدم، خفه خون میگیری؟
می دهم باز به سیخت بکشند
فکر کردم »گنجی» بود
یا که آن آدم دیگرکه اسمش یادم نیست
از «سحاب» آمده بود
پدرم، مادرم میگوید، نقاشی میکرد
تار هم میساخت، ویولون میزد
خط و ربطش بی ربط
من به او رفتم شاید
باغ ما در رفسنجان
باغ ما جای گره خوردن نارنگی با خرما
باغ ما نقطه برخورد عدس با کشمش بود
زندگی چیزی بود مثل یک منبر رفتن
اجرتش ناقابل
قصه‌اش تکراری
آب بی‌حمد خدا میخوردم
نارنگی را بی‌سبب میچیدم
زندگی چیزی بود تکراری
من به میهمانی مذهب رفتم
رفتم از پله تزویر به عرش
تا ته کوی دروغ
تاهوای خنک پنهانکاری
چیزها دیدم و میدانم درروی زمین
که اگر باز بگویم
زمین میترکد
کودکی دیدم، اعدامی بود
من جنین دیدم، اعدامی
من گدائی دیدم ظرف یکهفته میلیاردر شد
و هزاران تن، که گدائی میکردند
بره‌ای را دیدم که عرق مینوشید
من الاغی دیدم که قضاوت میکرد
من قطاری دیدم که تباهی میبرد
من قطاری دیدم بارش فقه، و چه سنگین میرفت
من قطاری دیدم که سیاست میبرد برپشت چماق
من چماقی دیدم که وزرات میکرد
قمه‌ای بود درشت، مثل خودم، که ریاست داشت براهل قمه
جنگها دیدم من
جنگ یک مشت سیاه با خواهش نور
جنگ تزویر و ریا با خورشید
جنگ خونین قمه با گردن
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی زن با پونز
بعد
فتح یک قصه بدست یک دزد
فتح یک باغ بدست تیشه
فتح یک کوچه بدست شمشیر
فتح یک شهر بدست سه چهار اهل هوا، همه‌شان ژ۳ بدست
فتح یک عید، بدست دو عروسک در تابوت
قتل دیدم
قتل یک قصه بدستور امام
قتل یک شعر بفرمان خودم
قتل مهتاب، بفرمان فقیه
قتل یک سرو بدست قمه‌ای روی موتور
قتل یک شاعر افسرده بدستور وزیر
اهل رفسنجانم
اما شهر من کرمان نیست
شهر من، گم شده است
بهتر آن است که من
به اتاوا بروم
بارسلونا بدنیست
حیف میکونوس نزدیک است
نه
کارمن نیست شناسائی درد انسان
من در این ظلم آباد
بگمنامی غمگین علف دل بستم
از صدای نفس باغچه بیزارم بی‌زار
من صدای قدم خواهش رادر پشت سرم میشنوم
و صدای پای قانون
که سرانجام بگوشم خواهد خورد
روح من کم سن نیست
من درختم، من درخت کاجی هستم در گورستان
پسرانم شغل‌شان گورکنی است
روح من هیچ ندیدم که غمگین باشد
مثل بال حشره، وزن هوا را میدانم
مثل یک گلدان میدهم گوش به اذان مغرب
مثل زنبیل پراز میوه سنگینم
مثل یک میکده بسته و ویرانه، غمگین
به دلاری خوشنودم
یورو هم بدنیست
من نمیخندم وقتی شبه امام
گریه‌اش میگیرد
یا که مشکینی میرود پیش خدا
خنده دارد اما
خوب میدانم ریواس، گیاه خوبی است
و قمریها را باید گردن زد
و کبابی خورد
بکبابی خوشنودم
و به بوئیدن یک مهرکه از خاک عرب می آید
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی شستن بشقابی نیست
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان هم نیست
زندگی ضرب زمین در شریان دل من
زندگی بردن اموال شماست
هرکجا هستم، باشم
زندگی، یعنی
ایران شما مال من است
پنجره ، فکر، زمین، باز زمین، مال من است
اهمیت دارد آیا
که کسی میمیرد یا چه کس میماند؟
من نمیدانم
که چرا میگویند من حیوان نجیبی هستم!
چشمهاتان را باید شست
و لبهاتان را باید دوخت
و زبانتان را باید بست
دستهاتان را باید ساطوری کرد
تا که دستی نرود سوی قلم
با قلم باید نان پخت
با قلم باید دیزی داشت
نان را با آب مصفا کرد و شکم راسیر
و نخوانیم کتابی که در آن حرفی هست
و کتابی که در آن، ردپائی از مکتب نیست
و کتابی که در آن یاخته ها، بی‌بعدند
و نپرسیم کجائیم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم زحال گنجی
او چه حق دارد با آن چه که کرده ست، هنوز
زنده باشد، حتی درزندان!
ونگوئیم ترازوی عدالت کفه کرده ست به یکسو
کارما نیست عدالت
و نپرسیم چرا قلب من و خاتمی و خامنه‌ای آبی نیست
قلب گفتی
قلب ما
قلب ما را قدرت دزدید
معجز علم طبابت مائیم!
بی قلب، هنوزم سرپا
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب
کی طراوات می خواهد!
مرگ را عشق است
مرگ را عشق است
اهل رفسنجانم
روزگارم خوب است
من زمینی دارم نامش، ایران.
۲۹ ژوئیه ،۲۰۰۵
از وبلاگ یادداشت‌های احمد سیف

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر