کنون پرنده ی تو، آن فسرده در پاییز
بمعجز تو بهارین شده است و شورانگیز
بسا شگفت که ظرفیت بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز
چنان بدام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز
شده است از تو و حجم متین تو پُر بار
کنون نه تنها بیداریم که خوابم نیز
چگونه من نکنم میل بوسه در تو، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه پرهیز
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز
تو آن دیاری آن سرزمین موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام ز پس خود تمام پُل ها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار عزیز.
حسین منزوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر