کپی با خودی
- من به این احتیاج ندارم که به من بگویند که دردم چیست، من خودم بهتر از هر کسی میدانم دردم چیست، به این احتیاج ندارم که دردم را به بهانه دوستی و همدردی پرچم کنند و مرتباً بمن گفته بشود که چه باید بکنم، من بروی همه پیغمبران حقیری که با قیافه مضحک حق بجانب، ادای ناصحان بزرگ را درمیاورند تًف میاندازم و به آنها میخندم.
من نه به نصیحت احتیاج دارم نه به شرح مصیبت، من به خندیدن محتاجم، به فراموش کردن، به فکر نکردن من به ایمان محتاجم، ایمان به اینکه انتقامم گرفته میشود، ایمان به اینکه راستی وجود دارد و تنها راه زندگی راستی، درستی و حقیقت است.
- تو به این احتیاج داری که رنج را ببینی.
- من رنج را هم دیدهام.
- اگر رنج را دیده بودی، صبور میشدی ولی تو مثل یک آتشفشان در حال طغیانی
- من رنج بردم و میدانم رنج چیست.
- تو رنج بردی و میدانی رنج چیست ولی رنج را ندیدی.
- یعنی چی؟
- بگذار برایت یک مثال بزنم. حتما تا حالا برایت اتفاق افتاده که بر اثر یک صدای ناگهانی، یک برخورد غیرمترقبه، یک ختاب نامنتظره از جایت بپری و دستت را روی قلبت بگذاری و بلافاصله بگوئی ترسیدم! و سپس احساس کنی که انگار کلیومترها دویدی که قلبت اینچنین میتازد.
- بله، این حالت را تجربه کرده ام.
- پس اینرا هم میدانی که این حالت تنها چند لحظه بیشتر طول نمیکشد.
- بله، میدانم که مدتش کوتاه است.
- حالا فرض کن همین احساس چند لحظهای را بطورِ مدام در ۲۴ ساعت و همه روزه داشته باشی.
فرض کن، مدام در حال ترس، تشویش و طپش قلب به این شکل باشی.
فرض کن هر لحظه جان ستان را با چشم میبینی. فرض کن قلبت تاخت میزند، فرض کن از ترس نه میتوانی بنوشی نه بخوری نه به خوابی و نه توانا به دیگر مطالبی.
حتی فرض این مطلب را هم نمیتوانی بکنی! و این یعنی رنج را ندیدی، در واقع آنچه که بعنوان رنج میشناسی، در واقع ناامیدیهایی است که در زندگی بهش رسیدی و این سرخوردگیها در تو ایجاد نفرت و خشم کرده اند، و از تو آدمی ساخته اند که دنبال انتقامی. از تو آدمی ساخته اند که به درستی و راستی با شک نگاه میکنی. اسمش را رنج کشیدن میگذاری، و در واقع رنج هم هست ولی همانطور که در مثال بالا گفتم، تو رنج واقعی را ندیدی و تلخیها و ناامیدیهایی که تجربه کردی و صد در صد هم بخاطر آنها خودت را شوربخت دیدی، رنج مینامی.
- برای یک مورچه یک قطره هم دریاست. و یا هرکه بامش بیش برفش بیشتر. هر کی جنبه اش بیشتر رنجش بیشتر. فرقی نمیکنه چقدر رنج ببری و یا به چه طریق و چه مدل، همین که زندگی برایت دلنشین نیست، یعنی رنج میبری و اینکه رنج واقعی باشد، یعنی به شکلی که تو میگوئی باشد و یا به شکلی که من ترسیم کردم، باشد، هیچ تفاوتی در اصل مطلب ندارد. رنج رنج است. ممکن است نوعش فرق داشته باشد که حتما دارد، رنگ و بوش و اندازه و مزه اش فرق داشته باشد، ولی در آخر و در اصل رنج است و بس.
- اتفاقا نکته باریکتر از مو اینجاست. رنج تو را صبور میکند ولی ناامیدی تو را خشمگین و عصبی میسازد. تفاوت اینجاست که رنج باعث اعتلای اخلاقی تو میشود و مانند فیلتری عمل میکند که پلیدیها را از روح تو میتراشد. در حالیکه ناامیدی و سرخوردگی از تو آدمی بیرحم و سنگدل و خشن میسازد که ذاتاً نیستی.
شاید بخاطر دردی که از هر دو، یعنی رنج و ناامیدی، نسیب آدمی میشود، هر دو از یک چشمه و خانواده گرفته شوند، ولی نتیجه، عملکرد و محصول هر یک از اینها با دیگری تفاوتی فاحش دارد و بر اساس همین نتیجه متفاوت نمیتوان آنان را در یک گروه قرار داد.
- من متوجه منظور تو هم که باشم نمیتوانم بفهمم اینکه من رنج را ندیدم چه ربطی به این دارد که دوست ندارم نصیحت بشوم و دوست ندارم دیگرانی که هزار بار بدتر از من هستند بمن راه نشان دهند؟
- دلیل اینکه بهت گفتم رنج را ندیدی، دقیقا بهمین خاطر است که وقتی رنج واقعی را تجربه کرده باشی، دیگر بدی و زشتی را در دیگران نمیبینی، دیگر حقارت دیگران تو را ناراحت نمیکند، دیگر حماقت دیگران تو را کلافه نمیکند، و بطور کلی یاد میگیری به دنیا به آن صورتی که به تو یاد دادند، نگاه نکنی. دنیا پیچیده و در اینحال ساده تر از تمامی آنچه که تا بحال در بارهاش میدانستی است. پیچیده است که بتوانی آنرا کاملا بفهمی و ساده تر از آن است که بخواهی در آن دچار مشگل شوی.
- یعنی من برای فهمیدن دنیا و راحت زندگی کردن بروم و مرتاضی پیشه کنم؟
- یعنی تو برای فهمیدن دنیا و زندگی ابتدا باید خود و دنیای پیرامونت را بشناسی و برای شناخت خودت، باید بروی کنش و واکنشهائی که در برابر رخدادهای روزمره نشان میدهی، تمرکز و فکر کنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر