بیاد هم میهنان و جانباختگان زمین لرزەی بوشهر و سیستان و بلوچستان
خواهرم ذره ذره می سوزد، زیر پاشویه ها و تب برها
عشق با پای خسته پدرم ، میدود پا بپای دکترها
باغبانان پیر با افسوس ، از میان خرابه و آوار
یاس های معطر خود را میکشانند سوی چادرها br />مرد هم گریه می کند وقتی، خبری در غبار شب نرسد
و بداند که چند روزی هست دلبرش مانده زیر آجرها
مثل یک برگ در دل پاییز، مثل یک بغض که ترک خورده
شهر میترسد از وزیدن باد، شهر میترسد از تلنگرها
باز هم فیلمهای در اکران، باز پرونده های در جریان
عده ای مست وعده های دروغ، عده ای دلخوش تظاهرها
کاش دنیا ببیند و اینقدر تیشه اش را بریشه مان نزند
ما که بر گرده هایمان خورده ست زخم سر نیزه تمسخرها
مادری غصه دارتر از قبل، خیره بر قاب عکس، میگوید
در پس هر جدا شدن وصلی است، گرچه دورست از تصور ها.
امیر توانا املشی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر