آخرين نفس بيرون میرود بسوی مراتع آسمانی.
خيلی زود از تاريخ ياد میگيريم
که روح جسم را ترک میکند
وقتی قلب از کار میافتد
و در آخرين نفس
بيرون میرود
بسوی مراتع آسمانی
روح آقای کوگيتو اما
رفتار ديگری در پيش میگيرد
تن زنده اش را ترک میکند
بی خداحافظی
و ماهها و سالها مهمان میشود
در قاره های ديگر
فراسوی مرزهای تنه اش
کار ساده ای نيست پيدا کردن نشانیش
حدود تقريبی اش را گزارش نمیدهد
از هرگونه تماسی خودداری میکند
نامه ای نمینويسد
آقای کوگيتو ام
میکوشد بر احساس اساسی حسادت خود چيره شود
بخوبیهای روحش فکر میکند
به لطافتش
شايد زندگی اش در تنهای ديگر
بخوبی میگذرد
تعداد و شماره روح ها بهرحال
برای نوع بشر کافی نيست
آقای کوگيتو سرنوشتش را میپذيرد
چاره ديگری ندارد
با احساس و اشتياقی مهربان
بروحش میانديشد
و وقتی او سرزده برمیگردد
بازگشت اش را پاس نمیدارد
حتی با يک جمله «چه خوب، برگشتی!»
فقط از دريچه چشمش نگاه میکند
که چطور روبروی آينه مینشيند
موهايش را شانه میکند
ژوليده و خاکستری.
زبيگنیف هربرت شاعر لهستانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر