تو از نجابت صدها بهار لبریزی.
تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا بما که رسیدی همیشه پاییزی؟
ببین سراغ مرا هیچکس نمیگیرد
مگر که نیمه شبی، غصهای، غمی، چیزی
تو هم که میرسی و با نگاه پر شورت
نمک بتازه ترین زخمهایم میریزی
خلاصه حسرت این ماند بردلم که شما
بیایی و بروی ، فتنه برنیانگیزی
بخند، باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که، آه! عجب قصه غمانگیزی
بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی
ولی، ببین خودمانیم مثل هردفعه
چرا بقهر، تو از جات برنمیخیزی؟
نشستهای که چه؟ یعنی دلت شکست؟هماین؟
ببینمت، ولی انگار که اشک میریزی
عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم
تو از نجابت صدها بهار لبریزی.
مهرداد نصرتی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر